مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١١٩ - اشعار عمر بن سعد راجع به قتل سیّدالشّهدا علیه السّلام
[١]
[١]* فَغَضِبَ عبیدُالله مِن قَولِه ثُمَّ قال لَه: «إذا عَلِمتَ أنَّهُ کَذلکَ فَلِمَ قَتَلتَه؟! والله لا نِلتَ مِنّی خَیرًا و لألحَقَنَّکَ بِه!» ثُمَّ قَدِمَه و ضَرَبَ عُنُقَهُ.
ترجمه: «عمر بن سعد رأس مبارک سیّدالشّهدا علیهالسّلام را بهواسطۀ بُشر بن مالک بهسوی ابنزیاد فرستاد؛ چون سر مبارک حضرت را پیشروی عبیدالله بن زیاد قرار داد، گفت:
”رکاب مرا از نقره و طلا پر کن؛ چرا که من مَلِک و پادشاه مُحجَّبی را به قتل رسانیدم. بهترین مردم از جهت پدر و مادر را کشتم و با شمشیر خود او را مضروب ساختم تا اینکه منقلب و واژگون گردید.“
عبیدالله بن زیاد از گفتار او به غضب درآمد و گفت: ” اگر تو میدانستی که چنین است، پس چرا او را کشتی؟! والله که از ناحیه من هیچ خیری به تو نمیرسد و هرآینه تو را هم بدو ملحق مینمایم!“ و گردن او را زد.»
لیکن در مقتل أبیمخنف، ص ٥٣ اشعار ذیل از عمر بن سعد نقل شده است:
|
أ أترک ملک الریِّ و الریُّ منیتی |
أم أصبح مأثومًا بقتل حسین |
|
|
ألا إنّما الدّنیا لخیر مُعجّلِ |
و ما عاقلٌ باع الوجودَ بدَین |