عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٩٨ - تكبر در برابر هواى نفس
كرد و بايستى در روابط افراد با يكديگر عدالت ورزيد، بايستى رابطه بندگى را ميان خود و خدا برقرار ساخت.
چون اين مقررات مخالف هوا و هوسهاى حيوانى بوده و از زندگانى بىخيال و ناخود آگاه آنان جلوگيرى مىكرد، لذا مردم به دشمنى با پيامبران برمىخاستند، اين دشمنى در حقيقت با شخص پيامبران نبوده است، بلكه آنان نمىخواستند شهوات چند روزه خود را رها كنند و به اصطلاح، ساده لوحان بىخبر نمىخواستند نقد را به نسيه بفروشند، در نتيجه آنان با تكامل و رهسپار شدن به ابديت و سعادت مطلق خويش در نبرد بودند، به همين جهت است كه جلال الدين مىگويد:
|
دشمن خود بودهاند آن منكران |
زخم بر خود مىزدند ايشان چنان |
|
نظير اين مطلب همان است كه اميرالمؤمنين ٧ روزى به نزد علاءالدين زياد حارثى رفت و خانه وسيع او را ديد و گفت:
اى علاء! با اين خانه وسيع در اين دنيا چه مىكنى؟ مگر تو در آخرت به خانه وسيعتر احتياج ندارى؟ بلى مىتوانى با اين خانه براى آخرت خود نيز توشه برگيرى، مهمانان را پذيرايى كنى، خويشاوندان را رسيدگى كنى و حقوق آنان را بپردازى، در اين صورت تو با اين خانه به آخرت خواهى رسيد.
علاء مىگويد: يا اميرالمؤمنين! از دست برادرم عاصم بن زياد به تو شكايت مىكنم. اميرالمؤمنين ٧ فرمود: عاصم چه كرده است؟ عرض كرد: عبايى پوشيده و از دنيا كناره گرفته است. فرمود: او را نزد من بياوريد، هنگامى كه عاصم به نزد اميرالمؤمنين ٧ آمد حضرت فرمود: اى دشمن جان خود! آيا به خانواده