الجواهر السنية في الأحاديث القدسية - الشيخ حرّ العاملي - الصفحة ١٧٣ - الباب الثامن فيما ورد في شأن داود عليه السلام
أربعين ألف درهم فدفنها في جانب بستانه فادفع إلى الشابّ سيفا و مره أن يضرب عنق الشيخ، و ادفع إليه البستان، و مره أن يحفر في موضع كذا و كذا فيأخذ ماله.
قال: ففزع داود و جمع إليه علماء أصحابه و أخبرهم بالخبر و أمضى القضية على ما أوحى اللَّه عزّ و جلّ إليه.
و از على بن ابراهيم از پدرش از عدهاى از اصحاب ما از سهل بن زياد و همه اينها از ابن محبوب از ابو حمزه از ابو جعفر عليه السلام نقل كرده كه حضرت فرمود:
داود عليه السلام از خداوند تقاضا كرد كه يكى از حوادث جهان آخرت را به وى نشان دهد. خطاب آمد: اى داود، اين موضوع را من به احدى از بندگانم نشان نمى دهم و نبايد كسى غير از من به آنها آگاه باشد. بعد باز هم داود سه مرتبه اين درخواست را از خداوند متعال نمود، تا اين كه جبرئيل نازل شد و به داود گفت:
اى داود، تو از خداوند چيزى را خواستهاى كه تاكنون احدى از بندگان خداوند چنين درخواست را نكردهاند و سزاوار هم نيست كه كسى غير از خداوند به قضايا آگاه شود. ولى خداوند دعوت تو را اجابت كرد و آنچه را كه خواسته بودى به تو عنايت كرده است. اى داود، فردا صبح دو نفر به نزد تو مىآيند تا در ميان آنها قضاوت كنى.
هنگامى كه صبح شد و داود در مجلس قضاوت نشست، پيرمردى از در وارد شد و با خود جوانى را مىكشيد و در دست آن جوان يك خوشه انگور بود. پيرمرد به داود گفت: اى پيامبر خدا، اين جوان داخل تاكستان من شده و انگورهاى مرا خراب كرده و اين خوشه انگور را بدون اجازه من برداشته است.
داود عليه السلام رو به جوان كرده گفت: در مقابل ادعاى اين پيرمرد چه مىگويى؟ جوان اقرار كرد كه اين كار را كرده است.
در همان هنگام خداوند به داود وحى فرمود: اى داود، من يكى از قضاياى آخرت را براى تو كشف مىكنم و تو بواسطه كشف قبلى ميان پيرمرد و جوان