پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٠٩ - وليد بن عبد الملك
خرج داده و سخت نگيرى و خراج آنان را تخفيف بدهى تا بتوانى آن شهرها را آباد كنى، كه مقدار كمبود آن در سال آينده جبران خواهد شد. در اين هنگام سليمان بر سر او فرياد كشيد كه: مادرت به عزايت بنشيند. آنقدر بدوش تا تمام شود. پس وقتى تمام شد از آنان خون بگير[١].
همين عمل سليمان بن عبد الملك نشان مىدهد كه او از رحمت و رأفت بر مردمان عارى بوده است. وى با اين كار حركت اقتصادى جامعه اسلامى را از بين برده و فقر و فلاكت را در شهرهاى اسلامى شايع نمود.
وى بسيار خودپسند بود. تا جايى كه يكروز كه لباسهاى گرانبها و فاخر خود را پوشيده بود، اينچنين گفت: من پادشاه جوان پرهيبت، كريم و بخشنده هستم. در اين هنگام يكى از كنيزكانش در برابر او آمد و سليمان خطاب به آن كنيزك گفت: امير المؤمنين را چگونه مىبينى؟!
كنيزك جواب داد: او را جان و نور چشم خود مىبينم. اگر شاعر نگفته بود ...
سليمان پرسيد: شاعر چه گفته است؟
كنيزك پاسخ داد: شاعر گفته است:
تو از هر جهت خوب و شايسته خواهى بود اگر بتوانى در جهان باقى بمانى. امّا هيچ انسانى نمىتواند براى هميشه در جهان باقى بماند. ما در تركيب و شمايل تو هيچ عيبى نمىبينيم و مردم نيز نمىتوانند هيچ عيبى و ايرادى بر تو بگيرند مگر يك ايراد و آن اينكه تو فانى و از بينرفتنى هستى.
اين ابيات مانند صاعقهاى بود كه بر سر سليمان بن عبد الملك فرود آمد.
[١] . جهشيارى/ ٣٢.