پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٢٣ - يزيد بن عبد الملك
حسادت مىنمود، و همين مسأله باعث شده بود كه او علما را تحقير كند. وى حسن بصرى را با عنوان پيرمرد جاهل مىناميد[١]. وى همچنين در لهوولعب و هرزهدرايى زيادهروى بسيارى مىكرد. تا جايى كه شيفته و فريفته كنيزكى به نام حبابه گرديد و عقل از سر او پريد. وى روزى در حال مستى مىگفت: مرا رها كنيد تا پرواز كنم. حبابه به او گفت: امّت را به كه مىسپارى؟ پاسخ داد: به تو مىسپارم. وى هنگامى كه براى تفريح به اردن رفته بود، حبابه را نيز با خود برد. در آن هنگام از سر شوخى حبّه انارى را به دهان حبابه پرتاب كرد و آن حبّه انار در حلق او داخل شده باعث بيمارى و مرگ وى گرديد. يزيد بن عبد الملك سه روز اجازه دفن او را نمىداد و دائم او را بو مىكشيد و مىبوسيد و به او نگاه كرده و مىگريست، تا اينكه جسد گنديده شد. سران قوم به نزد او آمده و از او خواستند تا اجازه دفن او را صادر كند و پس از خواهش بسيار وى اجازه دفن او را صادر كرد و به حالت حزنواندوه به كاخ خود برگشت[٢].
از هرزگى و خوشگذرانى او در تاريخ اخبار شرمآورى ذكر شده است كه ما در اينجا از ذكر آنها خوددارى مىكنيم. وى در سال ١٠٥ هجرى از دنيا رفت.
[١] . طبقات كبرى ٥/ ٩٥.
[٢] . الكامل فى التّاريخ ٥/ ١٢١.