پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٨٢ - شهادت امام جواد عليه السلام
را از تو خواهم ستاند. آنگاه نزد ابن الرضا برو و سلام مرا به وى برسان و بيست هزار دينار از خزانه برگرفته به همراه اسبى كه روز گذشته سوار آن شدم، براى او ببر. پس از آن [طى فرمانى] به هاشميان دستور داد تا بر او وارد شده، به حضرتش سلام دهند.
ياسر مىگويد: فرمان مأمون را به هاشميان رساندم و خود نيز همراه آنان بر او وارد شده، سلام داده و سلام مأمون را به او رساندم و دينارها را مقابل حضرت گذاردم و اسب مأمون را به او نشان دادم. او زمانى به اسب نگريست، سپس لبخندى زد و گفت: اى ياسر، آيا چنان سابقهاى داشتيم كه او اينگونه بر من يورش آورد؟ آيا نمىداند كه ياور و مانعى دارم كه مرا از [گزند] او ايمن داشته، مانع ميان من و او خواهد بود؟
گفتم: سرورم، اى پسر رسول خدا، گلايه را رها كن و درگذر. به خدا و به جدت رسول خدا سوگند كه [تحت تأثير مستى] نمىدانست چه مىكند و در كجاى اين خاكدان قرار دارد. او سوگندى صادقانه ياد كرده و نذر شرعى نموده كه از آن پس مست نكند، چرا كه دريافته شراب، از دامهاى شيطان است. اى پسر رسول خدا، چنانچه نزد او رفتى چيزى از اين ماجرا به او گوشزد مكن و او را در مورد كردارش ملامت منما.
او گفت: به خدا سوگند، همين كار را مىخواستم بكنم.
آنگاه جامههاى خود را خواست و بر تن نمود و برخاست و مردم همگان با وى برخاستند. او نزد مأمون رفت و مأمون با ديدن ابو جعفر برخاست و او را در آغوش كشيده، به سينهاش فشرد و به گرمى از وى استقبال كرد. مأمون اجازه ورود به كسى نداد و با ابو جعفر به گفتوگو پرداخت و از او خواست هرچه مىخواهد فرمان دهد كه فرمانش مطاع خواهد بود. چون گفتوگو به