پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٦٧ - طبيعت روابط امام جواد عليه السلام و مأمون
سياسى و مكارانه در سر مىپروراند.
«محمد بن على هاشمى» مىگويد: «صبح عروسى امام جواد عليه السّلام با دختر مأمون، نخستين كسى بودم كه به حضور ايشان رسيدم. از آنجا كه شب گذشته دارو خورده بودم، تشنه شدم، اما خوش نداشتم درخواست آب كنم.
ابو جعفر عليه السّلام در من نگريست و فرمود: انگار تشنه هستى؟
گفتم: آرى.
امام عليه السّلام صدا زد: اى غلام (يا كنيز)، آبى به ما بده.
با خود انديشيدم كه اكنون آبى زهرآلود براى حضرت مىآورند و او را مسموم مىكنند. يكى از غلامان آب در دست وارد شد. امام عليه السّلام در چهره من نگريست و خنديد، آنگاه آب را از غلام گرفت و قدرى از آن نوشيد، سپس قدح آب را به من داد و من از آن نوشيدم. مجددا تشنه شدم، اما اظهار تشنگى نكردم. امام دوباره آب خواست و چون غلام قدح آب را به حضرت داد، آنچه پيشتر در ذهنم خطور كرده بود، باز از انديشهام گذشت. امام عليه السّلام قدح را گرفت و مقدارى از آن نوشيد، سپس به من داد و لبخند زد».[١]
محمد بن على هاشمى يكى از كسانى بود كه از دشمنى پنهانى مأمون نسبت به امام جواد عليه السّلام آگاه بود و هرلحظه منتظر بود كه حادثهاى ناگوار رخ دهد و امام جواد عليه السّلام به دست مأمون و دستگاه خلافت به شهادت برسد. لذا مرد هاشمى از اينكه امام جواد عليه السّلام آب خواست، اندوهگين شد.
[١] . مستدرك عوالم العلوم ٢٣/ ٨١.