پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١١٦ - امام جواد عليه السلام به هنگام شهادت پدر
آنچه به مأمون گفتم راست بود. امام رضا عليه السّلام دفن شد و مأمون دستور داد مرا به زندان افكنند. يك سال در زندان ماندم و عرصه بر من تنگ شده بود.
شبى را تا صبح بيدار ماندم، به درگاه خدا عرض نياز كردم و دعايى خواندم كه دربردارنده نام محمد و خاندان او بود و از خدا خواستم تا به حرمت اين خاندان مرا از زندان رهايى بخشد. هنوز دعاى من به پايان نرسيده بود كه ابو جعفر، محمد بن على عليه السّلام وارد شد و به من فرمود: اى ابو الصلت دل تنگ شدهاى؟
گفتم: به خدا سوگند آرى.
فرمود: برخيز و بيرون شو. آنگاه دستى بر بندهايى كه بر دست و پا داشتم نهاد و آنها را باز كرد و دست مرا گرفت و از خانه بيرون برد. نگهبانان مرا مىديدند، اما قدرت انجام هيچكارى نداشتند و متعرض من نشدند و من از درب خانه خارج شدم. آنگاه به من فرمود: در امان خدا راه خود را در پيش گير و برو كه نه تو به او خواهى رسيد و نه او به تو دست خواهد يافت.
ابو الصلت گفت: تا به امروز با مأمون روبرو نشدهام».[١]
[١] . امالى/ ٥٢٦/ حديث ١٧؛ العيون ٢/ ٢٤٢، ح ١، الوسائل ٢/ ٨٣٧/ حديث ٤( به نقل از: دو منبع پيشين)؛ بحار الانوار ٤٩/ ٣٠٠/ حديث ١٠ و ٨٢/ ٤٦/ حديث ٣٥؛ مدينة المعاجز/ ٤٩٨/ حديث ١١٤ و ٥٢٤/ حديث ٣٧. قطب راوندى نيز اين مطلب را از ابو عبد الله، محمد بن سعيد نيشابورى از ابو الصلت نقل كرده است. ر. ك: خرائج ١/ ٣٥٢/ حديث ٨.