پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٥٥ - دختر مأمون در كابين امام جواد عليه السلام
خدا چنان رقم خورده بود.
در مورد ابو جعفر، محمد بن على عليه السّلام بايد بگويم كه از آنرو او را برگزيدم تا در عين خردسالىاش بر ديگر فاضلان و عالمان برترى يابد و نبوغ و شگفت بودنش بر همگان آشكار شود. اميد دارم كه با اين كار، آنچه را كه از او ديده و شناختهام، مردم نيز در او ببينند و دريابند حقيقت همان است كه من به آن رسيدهام. عباسيان گفتند: هرچند خوش دارى او را به دامادى بگيرى، اما او كودكى خردسال و از دانش بىبهره است. زمانى تأمل كن تا دانش اندوزد و آن گاه هرچه خواهى كن.
مأمون به آنان گفت: واى بر شما، من بهتر از شما اين جوان را مىشناسم.
اين خاندان، دانش، جوهر و الهام آن را از خداى- عز و جل- گرفتهاند. پدرانش هماره در علم دين و ادب (سياست) از ديگر مردم كمالنايافته بىنياز بودهاند.
اگر بخواهيد، مىتوانيد ابو جعفر را بيازماييد تا آنچه از [دانش] او گفتم براى شما روشن شود.
آنان گفتند: اى امير المؤمنين، به اين امر راضى هستيم. اجازه بده كسى را حاضر كنيم كه در حضور تو در زمينه احكام فقهى از او پرسشهايى كند. اگر پاسخ درست بدهد، ديگر اعتراضى نخواهيم كرد و نظر صائب امير المؤمنين نيز بر همگان آشكار خواهد شد. و اگر در جواب دادن ماند، از مصيبت او رهايى خواهيم يافت. مأمون گفت: هر زمانى كه بخواهيد مىتوانيد اين مجلس را برگزار كنيد. آنان از نزد مأمون بيرون شدند و در جلسه مشورتى «يحيى بن اكثم» را- كه سرآمد قاضيان روزگار خود بود- براى اينكار در نظر گرفتند.
سپس نزد وى رفته، با دادن وعده اموال فراوان و گرانبها، از او خواستند تا از امام جواد عليه السّلام مسألهاى بپرسد كه او در جواب آن ناتوان باشد. آنگاه نزد مأمون