پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٥٩ - ٢ گفتوگو با ارباب اديان
را زنده و بيماران درمان كردند.
جماعتى از بنى اسرائيل كه طاعون را در خانه خود مىديدند از بيم مرگ، سرزمين خود را ترك كردند، اما به فرمان خداوند طعمه مرگ شدند. مردم آن سرزمين جمع شدند و گرد آن مردگان حصارى كشيدند. گذشت روزگاران [آنان را از ميان برد و] استخوانهاىشان فرسوده و پوسيده شد. آنگاه يكى از پيامبران بنى اسرائيل بر باقىمانده آنان گذشت و از ديدن آن همه استخوان فرسوده و [و ماجراى] آنان شگفتزده شد. حضرت بارىتعالى به او وحى كرده، فرمود: «مايلى آنان را زنده كنم تا بيمشان دهى؟
گفت: پروردگارا، آرى.
خطاب آمد: اينچنين آنان را فراخوان: اى استخوانهاى فرسوده شده، به فرمان خداى- عزّ و جلّ- [جان گرفته،] برخيزيد.
[و چون آن پيامبر به فرمان خداوند آنان را خواند،] آنان همگى برخاسته، خاك از سر و روى خويش مىفشاندند».
ماجراى ابراهيم خليل الرحمن عليه السّلام [نيز قابلتوجه است.] او [به فرمان خداوند، چهار] پرنده گرفته، قطعه قطعه كرد و درهم آميخت. سپس بخشى از آميخته پرندگان را بر هر كوهى قرار داد، آنگاه پرندگان [به نام و جنس] خواند و پرندگان شتابان [به پرواز درآمده،] نزد حضرت ابراهيم حاضر شدند.
[مورد ديگر ماجراى حضرت موساى كليم عليه السّلام است.] حضرت موسى بن عمران عليه السّلام و هفتاد تن از ياران برگزيدهاش به كوه رفتند. آنان به موسى عليه السّلام گفتند: «تو خداى سبحان را ديدهاى، پس همانسان او را به ما بنمايان.
موسى عليه السّلام گفت: من هرگز او را نديدهام.