دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٩٩ - چشتی، خواجه معینالدین
چشتی، خواجه معینالدین
نویسنده (ها) :
فاطمه لاجوردی
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٦ آذر ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
چِشْتی، خواجه معینالدین حسن محمد سجزی (٥٣٧- رجب٦٣٣ ق / ١١٤٢- مارس١٢٣٦م)، صوفی بزرگ و عارف نامدار شبهقاره و بنیانگذار طریقۀ چشتیه در آنجا.
معینالدین در روستای سجز سجستان یا سیستان زاده شد (جمالی،٥؛ غوثی، ٢١؛ لعلی، ١٤٧؛ داراشکوه، ٩٣)، که نام آن در برخی از منابع به اشتباه سنجر ثبت شده است (چشتی، ٥٩٣). پدر وی غیاثالدین حسن ــ که مردی بسیار دیندار و پـارسا بود ــ و بنابر برخی منابع از سادات حسینی به شمار میآمد (داراشکوه، همانجا؛ چشتی، ٥٩٢؛ غلام سرور، ١ / ٢٥٦-٢٥٧)، هنگامی که معین الدین ١١ساله یا ١٥ ساله بود، درگذشت و باغ و آسیابی را برای او به میراث گذاشت (جمالی، لعلی، چشتی، غوثی، همانجاها).
معینالدین پس از مرگ پدر در باغ و آسیاب به کار پرداخت و ادارۀ خانواده را بر عهده گرفت؛ اما چندی بعد، در برخورد با درویشی دورهگرد، به نام ابراهیم قُهندوزی (قُندوزی) دستخوش تحولی روحی شد که در پی آن باغ و آسیاب موروثی را فروخت، بهای آن را به نیازمندان و درویشان بخشید و آنگاه به طلب علم دیار خود را ترک گفت و به سمرقند و بخارا رفت و در آنجا به حفظ قرآن و کسب علوم ظاهری پرداخت (جمالی، داراشکوه، همانجاها؛ لعلی، ١٤٧- ١٤٨؛ چشتی، ٥٩٣-٥٩٤). با این همه، این تحصیلات نیز ظاهراً نیاز معینالدین جوان را پاسخ نگفت و از این رو، پس از چندی درجست و جوی پیری شایسته از ماوراءالنهر به راه افتاد و به عراق عرب روی آورد، اما برسر راه خود به سوی غرب به روستای هاروَن (یا هَروَن)، در نزدیکی نیشابور رسید و در آنجا با شیخ عثمان هاروَنی دیدار کرد و به او دست ارادت داد. معینالدین چنان نسبت به شیخ عثمان ارادت میورزید که همهجا، در سفر و حضر او را همراهی میکرد و وسایل شخصی او را خود بر دوش میگرفت. لعلی بدخشی شرح سفر خواجه با شیخ عثمان به مکه و مدینه، و بازگشت آنها به نیشابور را در کتاب خود آورده است. وی همچنین به اقامت دوسال ونیمۀ آنها در آنجا، سفرشان به بخارا، و باز حرکت به سوی بغداد و ماندن درآن شهر و عزلت گزیدن شیخ عثمان در آنجا نیز اشاره دارد (ص ١٤٨-١٥٠). در کتاب دلیل العارفین نیز که مجموعهای از اقوال خواجه معینالدین است و گردآوری آن به قطبالدین بختیار اوشی کاکی (د ٦٣٤ ق / ١٢٣٧م)، خلیفۀ خواجه نسبت داده شده است، اشارتی به سفرهای آن دو به مکه، دمشق، سیوستان و کنارۀ دجله یافت میشود (ص١٦، ٣٣، ٤١).
به تصریح بیشتر منابع، دورۀ تربیت و سلوک خواجه نزد شیخ عثمان ٢٠ سال به درازا کشید (میرخُرد، ٥٥؛ لعلی، ١٤٨، ١٥٠، که آن را به ١٥ سال در حضر و ٥ سال در سفر تقسیم میکند؛ عبدالحق، ٢٢؛ داراشکوه، همانجا؛ چشتی، ٥٩٤)، اما در برخی منابع این دوره دوسال و نیم (جمالی، غوثی، همانجاها؛ میرحسین دوست، ٢٩٦؛ فرشته، ٣٧٥)، و در بعضی دیگر ٨ سال نوشته شده ( دلیل ... ،٣)، و در برخی از همین منابع تصریح شده که خواجه در ٥٢ سالگی از شیخ عثمان هارونی خرقه گرفته است (جمالی، ٧؛ هدایت چشتی، ١٢٣؛ میرحسین دوست، همانجا).
به این ترتیب، میتوان دریافت که سلسلۀ طریقتی خواجه معینالدین از طریق شیخ عثمان هارونی به شریف زندنی (د ٦١٢ ق / ١٢١٥م)، و از طریق او به دیگر خواجگان چشت، همچون قطبالدین مودود چشتی (د ٥٢٧ ق / ١١٣٣م)، خواجه ابویوسف چشتی (د ٤٥٩ق / ١٠٦٧م)، ابومحمد بن ابواحمد چشتی (د ٤١١ق / ١٠٢٠م)، ابواحمد ابدال چشتی (د ٣٥٥ق / ٩٦٦م) و ابواسحاق شامی (د ٣٢٩ق / ٩٤١م) میرسد که همۀ آنها از مشایخ اولیۀ این طریقه، بودهاند و دورۀ حیات آنان (سدههای ٣-٧ق) در واقع مربوط به دورۀ نخست تحول این طریقه در روستای چِشت، از توابع هرات است (رضوی، ١١٥-١١٤ / I؛ غلام سرور، ١ / ٢٣٩-٢٥١؛ نظامی، ١٣٩، ١٤٠؛ مـایل، ٤٧ بب (. از این رو، به رغم آنکه معینالدین اهل چشت نبود و در هیچ یک از منابع نیز به آنجا اشارهای نشده است، تنها به سبب رابطۀ طریقتیاش با مشایخ اهل چشت، با لقب «چشتی» خوانده میشود.
در منابع چنین آمده است که معینالدین پس از آنکه از پیر خود خرقه گرفت، با کسب اجازه از او به تنهایی به سفر پرداخت و دوباره به سوی بغداد به راه افتاد. اما برسر راه بغداد در سنجان (یا سنجار) با شیخ نجمالدین کبرى (د ٦١٨ ق / ١٢٢١م) دیدارکرد و در جیل به حضور شیخ عبدالقادر گیلانی (د ٥٦٠ یا ٥٦١) رسید، پس از آن در بغداد توفیق دیدار با ضیاءالدین ابونجیب سهروردی (د ٥٦٣ ق / ١١٦٨م) را یافت و با اوحدالدین کرمانی (د ٦٣٥ ق / ١٢٣٨م) و شهابالدین ابوحفص عمر سهروردی (د ٦٣٢ ق) به مصاحبت پرداخت (جمالی ٥-٦؛ چشتی، همانجا؛ داراشکوه، ٩٣؛ غلام سرور، ١ / ٢٥٧- ٢٥٨). اما با توجه به زمان درگذشت عبدالقادر گیلانی و ضیاءالدین ابونجیب سهروردی، دیدار معینالدین با آنان محتمل به نظر نمیرسد. جمالی در سیرالعارفین، و محمد قاسم فرشته در تاریخ تصریح کردهاند که در این هنگام اوحدالدین کرمانی و شهابالدین عمر سهروردی در ابتدای راه سلوک خود بودند و اوحدالدین کرمانی در همین ایام از دست خواجه معینالدین خرقه دریافت داشته است (جمالی، ٦؛ فرشته، همانجا).
در ابتدای کتاب دلیلالعارفین، منسوب به قطبالدین بختیار کاکی نیز شرح حضور وی در مسجد ابواللیث سمرقندی در بغداد، و دست بیعت دادن او به معینالدین چشتی، در مجلسی با حضور شهابالدین سهروردی، داوود کرمانی، برهانالدین محمد چشتی و تاج الدین محمد صفـاهـانی آمـده است (ص ٢؛ نیز نک : میرخرد، ٥٨)؛ حال آنکه برخی منابع دیگر به بیعت قطبالدین با معینالدین در اصفهان یا ماوراءالنهر (اوش) اشاره کردهاند (جمالی، ٧؛ لعلی، همانجا؛ کشمیری، ٦؛ غلام سرور، ١ / ٢٥٨).
به هر روی، معینالدین پس از مـدتی اقامت در بغداد ــ که احتمـالاً چنـدان طولانـی نبوده است ــ سفرهای خود به نقاط مختلف را دوباره ازسرگرفت. ظاهراً در این هنگام بود که وی به نیت به جای آوردن حج به مکه سفر کرد و از آنجا برای زیارت مرقد پیامبر (ص) به مدینه رفت. گویا در همین سفر معینالدین در واقعهای در کنار مرقد پیامبر (ص)، از سوی ایشان برای رفتن به هند و ترویج اسلام درآن دیار مأموریت یافت (لعلی، ١٥١-١٥٢؛ هدایت چشتی، ١٢٣-١٢٤).
در هر حال، در منابع مختلف به سفرهای او به شهرهای متعدد و دیدار او با صوفیان نامدار آن شهرها در این دوره از زندگی اشاره شده است؛ اما با توجه به تاریخ درگذشت برخی از آنان، دیدار معینالدین با آنها نامحتمل بهنظر میرسد؛ چنان که برای نمونه، به رغم اشارۀ منابع به دیدار او با خواجه یوسف همدانی (د ٥٣٥ ق) در همدان، روشن است که معینالدین امکان چنین ملاقاتی را نداشته است. در بررسی این منابع همچنین نمیتوان به توالی روشنی از مسیر حرکت او، و نیز مدت زمان تقریبی این سفرها دست یافت. آنچه با ترتیبی نسبی میتوان گفت، آن است که وی در تبریز با ابوسعید تبریزی، پیر جلالالدین تبریزی (ه م)، و در اصفهان با شیخ محمود اصفهانی دیدار کرد. پس از آن به خرقان و میهنه، برای زیارت مزار ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابوالخیر رفت و ظاهراً حدود دو سال در آن مناطق ماند. سپس به استراباد روی آورد و با ناصرالدین استرابادی، از نوادگان بایزید بسطامی دیدار کرد و از آنجا به هرات رفت و چندی در بقعۀ خواجه عبدالله انصاری (د ٤٨١ق / ١٠٨٨م) عزلت گزید؛ اما از آنجا که به شیوۀ صوفیان سیار در یکجا ساکن نمیشد، و نیز به هدف پرهیز از شهرت و گریز از ازدحام مردم، همواره از شهری به شهر دیگر سفر میکرد، از این رو، در هرات هم نماند و به سبزوار رفت و از آنجا به سوی بلخ به راه افتاد وچند ماهی در کنار مزار احمد بن خضرویۀ بلخی (د ٢٤٠ق / ٨٥٤ م) ساکن شد. پس از آن به غزنین رفت و با شمس العارفین عبدالواحد، پیر شیخ نظامالدین ابوالمؤید دیدار کرد و سپس به لاهور سفر کرد و در آنجا در کنار مزار علی بن عثمان هجویری (د میان سالهای ٤٦٥ - ٤٦٩ق)، صاحب کشف المحجوب جایگرفت و با شیخ حسین زنجانی ــ که در آن هنگام در لاهور اقامت داشت ــ دوستی آغاز کرد و چندی را در مصاحبت او بهسر آورد (جمالی، ٥-١٢؛ غوثی، ٢١-٢٢؛ داراشکوه، ٩٣؛ چشتی، ٥٩٥- ٥٩٨؛ میرحسین دوست، ٢٩٦، ٢٩٨-٣٠١؛ غلام سرور، ١ / ٢٥٧- ٢٥٨؛ نیز نک : رضوی، ١٢٠-١٢١ / I؛ سووروا، ٦٢).
معینالدین آنگاه به دهلی سفر کرد و چندی در آنجا ساکن شد، اما به سبب ازدحام مردم آنجا را نیز ترک گفت و به اجمیر رفت. مورخان و تذکرهنویسان تاریخهای متفاوتی را برای رسیدن معینالدین به دهلی، و پس از آن اقامت او در اجمیر بهدست میدهند. برخی از آنها این سفر را پیش از حملۀ معزالدین محمد سام در ٥٨٨ ق / ١١٩٢م به نواحی دهلی و اطراف آن دانستهاند (میرخرد، ٥٦؛ هدایتچشتی، ١٣٢، ١٤٠؛ توزک ... ، ٥؛ لاهوری، ١ / ٨١؛ ابوالفضل، اکبرنامه، ٢ / ١٥٤؛ چشتی، ٥٩٨؛ عبدالحق، ٢٢)، و برخی دیگر آن را در همان سال فتح دهلی توسط سلطان معزالدین سام به شمار آوردهاند (بدائونی، ٣٤؛ لعلی، ١٥٢؛ ابوالفضل، آیین ... ، ٣ / ١٦٨؛ کشمیری، ١٥)، و باز برخی دیگر آن را پس از فتح دهلی و اجمیر در ٦٠٣ ق / ١٢٠٦م، و شکست پریتهوی راج (پتهورا رای)، حاکم هندوی اجمیر و رهبر اتحادیۀ راجپوت، نقل کردهاند (جمالی، ١٢-١٣؛ غوثی، ٢٢). از میان محققان معاصر نیز برخی ورود خواجه را پیش از فتح دهلی در نظر گرفتهاند و برخی دیگر بر اساس استدلالهای گوناگون نظر جمالی و غوثی شطاری را پذیرفتهاند و تاریخ ورود او به دهلی را پس از فتح آن شهر توسط معزالدین محمد سام دانستهاند (نک : نظامی، ١٤٣، ١٤٦؛ لعل، ١٥٢ ، حاشیۀ ٣١؛ رضوی، I / ١١٨، حاشیۀ ١، نیز ص ١٢٢-١٢٣؛ تیتوس، ١١٨؛ سووروا، ٦٢-٦٣).
اما روایت استقرار خواجه در اجمیر پس از فتح آن منطقه، با روایتهایی که در بیشتر منابع دربارۀ حاکمیت پریتهوی راج بر منطقۀ اجمیر در زمان ورود خواجه، برخوردهای میان مسلمانان و هندوان، و نیز تنشهای موجود در روابط خواجه و پریتهوی راج و فرستـادگانش نقل شده است، همخوانی ندارد (برای نمونه، نک : میرخرد، ٥٦-٥٧؛ لعلی، همانجا؛ هدایت چشتی، ١٢٥-١٣٢؛ چشتی، ٥٩٨- ٥٩٩؛ غلام سرور، ١ / ٢٥٩-٢٦٣). به بیان دیگر، مشکل میتوان پذیرفت که خواجه مدت زمانی پس از شکست پریتهوی راج و از میان رفتن حکومت او و استقرار غوریان به اجمیر آمده باشد؛ اما در غالب منابع، ازجمله کهنترین آنها، یعنی سیرالاولیاء میرخرد، که در سدۀ ٨ ق / ١٤م نوشته شده است، حکایتهای گوناگونی از تقابل خواجه و پریتهوی راج و دیگر برخوردها نقل شده باشد. به هر روی، آنچه در همۀ منابع به تأکید آمده، آن است که اقامت خواجه معینالدین در اجمیر نقش بسیار مهمی در گرایش گروههای مختلف اجتماعی هندوان به دین اسلام، و در نتیجه گسترش تدریجی این دین در شبهقارۀ هندوستان، و بهویژه در منطقۀ اجمیر داشته است و به همین سبب است که در منابع مختلف از او با القابی چون «هند النبی»، «نائب رسول الله فی الهند» و «رسول هند» یاد میشود (میرخرد، ٥٥، ٥٧؛ دلیل، ٥٤-٥٥؛ جمالی، ١٣؛ داراشکوه، همانجا؛ چشتی، ٥٩٢، ٦٠٠؛ غلام سرور، ١ / ٢٥٦).
خواجه معینالدین در طول اقامت خود در اجمیر دوباره در دورۀ حکومت شمسالدین التتمش (ح ٦٠٧-٦٣٣ ق / ١٢١٠-١٢٣٦م) به دهلی سفرکرد، که یکبار برای دیدار خواجه قطبالدین بختیار اوشی کاکی، نمایندۀ او در دهلی بود، و بار دیگر شاید برای گرفتن فرمانی از سلطان برای استفاده از زمینهای احیاشدهای بود که در اختیار فرزند خواجه، یعنی فخرالدین قرار داشت (میر خرد، ٦٣؛ غوثی، همانجا؛ کشمیری، ١١؛ چشتی، ٦٠٥).
به هر روی، خواجه پس از بازگشت از سفر اول، با دختر سید وجیه الدین حسینی ــ عموی سید حسین مشهدی، حکمران منصوب از سوی سلطان در اجمیر که به خواجه ارادت بسیار میورزید ــ ازدواج کرد. معینالدین از این زن صاحب ٣ پسر به نامهای فخرالدین، حسامالدین و ضیاءالدین (ابوسعید) شد، که از میان آنان، فخرالدین پس از پدر بر مسند ارشاد او در اجمیر نشست (جمالی، ١٦؛ غوثی، ٢٢-٢٥؛ هدایت چشتی، ١٣٤-١٣٥؛ چشتی، ٦٠٢-٦٠٣؛ غلام سرور، ١ / ٢٦٣). وی همچنین با دختر یکی از راجههای هند، که در نبرد با مسلمانان به اسارت درآمده، و از سوی ملک خطاب، فرماندۀ سپـاه به عنوان پیشکشی به او تقدیم شده بود، ازدواج کرد. معینالدین از این همسر خود، که او را امة الله (یا بیبی اُمیه) نامید، صاحب دختری به نام بیبی حافظه جمال گردید. وی که زنی پارسا و اهل سلوک بود، ظاهراً بعدها از جانب پدرش وظیفۀ دستگیری از زنان سالک را بر عهده گرفت (غوثی، ٢٤-٢٥؛ هدایتچشتی، ١٣٥؛ چشتی، ٦٠٢؛ غلام سرور، ١ / ٢٦٤).
به روایت دلیل العارفین، خواجه در اواخر عمر خود، هنگامی که قطب الدین بختیار اوشی به اجمیر آمده بود، در حضور دیگر صوفیان خرقه، عصا و دیگر امانتهای خواجگان چشت را به او سپرد و اینچنین، وی را به خلافت و جانشینی خود برگزید (ص ٥٥-٥٦؛ نیز نک : لعلی، ١٥٣؛ کشمیری، ٦، ١٢-١٣). در برخی منابع دیگر، افزون بر قطبالدین بختیار اوشی، که خلیفۀ اصلی معینالدین به شمار میآمد و پس از او ادارۀ امور طریقه را بر عهده گرفت، از برخی مریدان دیگر او، همچون پسرش فخرالدین، قاضی حمیدالدین ناگوری (ه م)، وجیهالدین، حمیدالدین صوفی سؤالی ناگوری (ه م) و برهانالدین نیز به عنوان خلفای دیگر او یاد شده است (غلامسرور، ١ / ٢٦٤-٢٦٥؛ غوثی، ٢٥-٢٦).
معینالدین چشتی در اجمیر درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد. چنانکه در منابع آمده است، مزار او نخست از خشت بود و پس از چندی صندوقی سنگی بر فراز آن کار گذاشته شد. سپس شخصی به نام خواجه حسین ناگوری نخستین زیارتگاه را در پیرامون مزار خواجه ساخت و پس از آن، در دورههای بعد حاکمان محلی و پادشاهان عمارتهای گوناگونی همچون ضریح، دروازه، مسجد، خانقاه، نقاره خانه و ... را نیز در پیرامون این بنا ساختند و برخی پادشاهان، همچون اکبر و جهانگیر نیز هدایا و اوقافی به آرامگاه او اختصاص دادند. شهرت خواجه معینالدین و معنویت مزار او موجب آن شد که این مکان از همان ابتدا زیارتگاه زائران پرشمار باشد، چندان که افزون بر مردم عادی، بسیاری از امیران، حاکمان و پادشاهان هند نیز از ارادتمندان خواجه بودهاند و پیدرپی به زیارت مزار او میآمدهاند. شاید به سبب همین شمار بسیار زائران و باور راسخ آنان به اجابت دعاهایشان در کنار مـرقد خواجه است که وی در منابع جدیدتر شبهقاره با لقب «بنده نواز»و «غریب نواز» شناخته میشود (داراشکوه، ٩٣-٩٤؛ لعلی،١٦٢-١٦٣؛ عبدالحق، ٢٣؛ چشتی، ٥٩٩، ٦١١-٦١٣؛ غلام سرور، ١ / ٢٦٥-٢٦٦؛ هدایت چشتی، ١٤١؛ راجپوت، ٢٣-٢٥؛ رضوی، ١٢٥-١٢٧ / I ؛ سبحان، ٢٠٨-٢٠٩؛ دیگبی، ٩٦-٩٨).
چنانکه پیشتر اشاره شد، در حدود یک سده پس از درگذشت قطبالدین بختیار اوشی کاکی، گردآوری مجموعهای از ملفوظات خواجه معینالدین چشتی در کتابی با عنوان دلیلالعارفین به او نسبت داده شد. این کتاب در منابع بعدی از آن قطبالدین به شمار آمد و پس از آن مورد استفادۀ نویسندگـان قـرارگرفت (نک : عبدالحق، همانجا؛ چشتی، ٦٠٦؛ کشمیری، ٦، ١٢، ١٣؛ نیز نک : ه د، بختیار کاکی).
اگر گفتههای نقل شده از معینالدین در دلیلالعارفین را به یقین از آن او بهشمار آوریم، بر پایۀ آنها و بر پایۀ اقوالی که در دیگر منابع آمده است، چنین به نظر میرسد که تصوف وی تصوفی میانه روانه و معتدل، و تعالیم او مبتنی بر پایبندی جدی به شریعت، ادای واجبات، پرهیز از معاصی و دوام ذکر بوده است. در مجموعۀ اقوال او، بخش بزرگی به رعایت دقیق سنت رسول (ص)، عمل به فرایض و نوافل، دوری از دنیا، پرهیز از غفلت و فراموشی، و لزوم اطاعت کامل مرید از پیر خود اختصاص دارد. وی به تأکید از مریدانش میخواهد که در عبادت، ریاضت و سلوک ثابتقدم باشند و از هوای نفس و وسوسههای شیطانی دوری گزینند و در کوشش برای رسیدن به قرب حق استواری کنند.
گفتههای بهجای مانده از او همچنین رنگ و بویی بسیار عاشقانه دارد. وی بر آن باور است که صوفی سالک باید در طریق حق چندان بکوشد که دل او به کلی از کدورت بشریت پاک، و از هوا و حب دنیا صاف شود. آنگاه باید از جملۀ خلق دوری گزیند، از وابستگان پیوند بگسلد و با خالق هستی انس بگیرد، تا خداوند او را در منزل قرب خود جای دهد و به مقام فردانیت برساند. در این حال است که سالک بهجز خدا هیچ نمیبیند و نمیشناسد، زیرا که نور یقین به قلب او تابیده، و وی در حق فانی شده، و به مشاهدۀ دوست رسیده است. در چنین مقامی، عارف کامل با رفع حجب و رسیدن به معشوق و کسب معرفت حق، دم فرو میبندد و سکوت اختیار میکند، همچنان که از جویهای آب تا پیش از رسیدن به دریا صدا بر میخیزد، اما با رسیدن به دریا سکون و سکوت حاصل میشود (دلیل، ٤٢-٥٣؛ عبـدالحـق، ٢٣-٢٤؛ لعلـی، ١٥٦ بب ؛ هـدایـت چشتـی، ١٣٧-١٤٠). با اینهمه، معینالدین بر خلاف دیگر مشایخ چشتی پیش و پس از خود، که همگی اهل وجد و سماع بودهاند، ظاهراً چندان گرایشی به سماع نداشته است، چنان که نه تنها در هیچیک از منابع دربارۀ علاقۀ وی به سماع، شرکت او در این محافل، یا برپایی چنین مجالسی در حضور او سخنی به میان نیامده است، بلکه در سیرالاولیاء میرخرد وی با صفت «به اوصاف صحو صاحی» ستوده شده است (ص٥٥).
آثـار
با آنکه هیچیک از منابع کهنتر خواجه معینالدین را صاحب اثری ندانستهاند، اما در تذکرههای سدۀ ١٢ق / ١٨م به بعد اشعاری از او نقل شده، و در برخی از آنها دیوانی به وی نسبت داده شده است (میرحسین دوست، ٣٠١-٣٠٢؛ معصوم علیشاه، ٢ / ١٣٦). نسخه های خطی بسیاری نیز از رسائل و کتابهای گوناگون به نام معینالدین چشتی یافت شده است، که برخی از آنها نیز به چاپ رسیدهاند. پارهای از این آثار منسوب به او عبارتاند از:
١. انیس الارواح، که مجموعهای از ملفوظات خواجه عثمان هارونی، پیر معینالدین است و در ٢٨ مجلس ترتیب داده شده است. از این کتاب نسخههای بسیاری در کتابخانههای مختلف موجود است (منزوی، فهرستواره ... ، ٧ / ١٢١-١٢٢).
٢. گنج الاسرار، مجموعۀ دیگری از گفتههای خواجه عثمان هارونی، اما کتابی غیر از انیس الارواح است که در ٢٥ باب نوشته شده، و بابهای آن با فصول انیس الارواح متفاوت است (همو، خطی مشترک، ٣ / ١٨٢٨- ١٨٢٩، فهرست ... ، ٢ / ٧٧٠).
٣. رساله در بیان رگها، یا رساله در آداب دم زدن یا رسالۀ وجودیه، که دربارۀ رگهای وجود آدمی و تأثیر ریاضتها و مجاهدتها بر این رگها ست و دارای مایههای هندی است (همو، خطی مشترک، ٣ / ٢١٠١-٢١٠٣؛ نوشاهی، ٢٨٣-٢٨٤؛ چیمه، ٥٨٥-٥٨٦؛ مرکزی، ١٤ / ٣٦٢٢).
٤. دیوان، که احتمالاً متعلق به معینالدین واعظ فراهی (د ٩٠٧ق)، معروف به معین مسکین هروی است که به معین و معینی تخلص میکرد (گلچین معانی، «معینالدین ... »، ١٧٧- ١٧٩؛ تاریخ ... ، ١ / ٢١٢، ٦٦٩، ٧٥٣؛ نفیسی،١ / ١٥٤). این دیوان در اثر اشتباه تذکرهنویسان به معینالدین چشتی نسبت داده شده، و بارها به چاپ رسیده است (منزوی، همان، ٧ / ٢٠٠-٢٠٢، ٩ / ٢٢٦٤؛ مشار، ٢ / ٢٣٧٣-٢٣٧٤؛ نوشاهی، ٨٢٣-٨٢٤).
٥. مجموعهها و نسخههای بسیاری با نام مکتوب یا مکتوبات خواجه معینالدین چشتی، اسرارالواصلین و نامۀ معینالدین چشتی در کتابخانههای مختلف وجود دارد که همۀ آنها خطاب به مرید و خلیفۀ او، قطبالدین بختیار کاکی است و برخی از آنها نیز چاپ شده است (منزوی، همان، ٣ / ١٢٦١-١٢٦٢، ١٩٨٣-١٩٨٤؛ مشار، ٤ / ٤٩٢٣؛ ادواردز، ٢٥٥).
٦. رسالۀ خواجه معینالدین سجزی یا کلمات معین الدین چشتی یا کشف الاسرار، که گفتاری عرفانی دربارۀ موضوعاتی همچون وحدت وجود، نفی و اثبات و مقام ناسوت، لاهوت و ملکوت است (منزوی، همان، ٣ / ١٤٨٣؛ فهرست، ٢ / ٧٦٣؛ چیمه، ٥٨٦).
٧. رسالهای با عنوان مناجات خواجه معینالدین (منزوی، خطی مشترک، ٤ / ٢٤٦٨).
٨. رسالهای با عنوان وصول المعراج (همو، فهرست، ٢ / ١٤٨٣).
مآخذ
ابوالفضل علامی، آیین اکبری، نولکشور، ١٨٩٣م؛
همو، اکبر نامه، به کوشش عبدالرحیم، کلکته، ١٨٧٩م؛
بدائونی، عبدالقادر، منتخب التواریخ، به کوشش احمد علی، تهران، ١٣٨٠ش؛
توزک جهانگیری، لکهنو، ١٨٦٣م؛
جمالی، حامد، سیر العارفین، دهلی، ١٣١١ق؛
چشتی، عبدالرحمان، مرآة الاسرار، ترجمۀ علیاصغر چشتی صابری، لاهور، ١٤١١ق؛
چیمه، محمد اختر، «شمهای از زندگی و آثار خواجۀ اجمیر»، دانش، اسلام آباد، ١٣٦٤ش، شم ١؛
داراشکوه، محمد، سفینة الاولیا، کانپور، ١٣١٨ق / ١٩٠٠م؛
دلیل العارفین، منسوب به بختیار کاکی، دهلی، ١٣١١ق؛
راجپوت، الله بخش، «سرور عارفان خواجه معینالدین چشتی»، هلال، کراچی، ١٣٤٣ش، ج ١٢، شم ١؛
عبدالحق دهلوی، اخبار الاخیار، دهلی، ١٣٣٢ق؛
غلام سرور لاهوری، خزینة الاصفیا، کانپور، ١٨٩٤م؛
غوثی شطاری، محمد، گلزار ابرار، به کوشش محمد ذکی، پتنه، ١٩٩٤م؛
فرشته، محمدقاسم، تاریخ، کانپور، ١٢٩٠ق / ١٨٧٣م؛
کشمیری همدانی، محمدصادق، کلمات الصادقین، لاهور، ١٩٨٨م؛
گلچین معانی، احمد، تاریخ تذکرههای فارسی، تهران، ١٣٤٨ش؛
همـو، «معینالدین چشتی و معینالدین فراهی»، یغما، تهران، ١٣٥٠ش، س ٢٤، شم ١؛
لاهوری، عبدالمجید، پادشاه نامه، کلکته، ١٨٦٧م؛
لعلی بدخشی، لعل بیگ، ثمرات القدس، به کوشش کمال حاج سید جوادی، تهران، ١٣٧٦ش؛
مایل، رضا، «تـذکری از چشت و چشتیـان»، آریانـا، کابل، ١٣٥٤ش، س ٣٣، شم ٤؛
مرکزی، خطی؛
مشار، خانبابا، فهرست کتابهای چاپی فارسی، تهران، ١٣٥١ش؛
معصوم علیشاه، محمدمعصوم، طرائق الحقائق، به کوشش محمدجعفر محجوب، تهران، ١٣٣٩ش؛
منزوی، خطی مشترک؛
همو، فهرست نسخههای خطی کتابخانۀ گنج بخش، لاهور، ١٩٧٨م؛
همو، فهرستوارۀ کتابهای فارسی، تهران، ١٣٨٢ش؛
میرحسین دوست سنبهلی، تذکرۀ حسینی، لکهنو، ١٢٩٢ق / ١٨٧٥م؛
میرخرد، محمد، سیر الاولیاء، به کوشش محمد ارشد قریشی، لاهور، ١٣٩٨ق / ١٩٧٨م؛
نظامی، خلیق احمد، تاریخ مشایخ چشت، کراچی، ١٩٧٥م؛
نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی، تهران، ١٣٤٤ش؛
نوشاهی، عارف، فهرست نسخههای خطی فارسی موزۀ ملی پاکستان، کراچی، اسلامآباد، ١٣٦٢ش / ١٩٨٣م؛
هدایت چشتی، سیر الاقطاب، لکهنو، ١٣٣١ق / ١٩١٣م؛
نیز:
Digby, S., «Early Pilgrimages to the Graves of Muʿin al-din Sijzī and Other Indian Chishtī Shaykhs», Islamic Society and Culture, eds. M. Israel and N. K. Wagle, New Delhi, ١٩٨٣;
Edwards, E., A Catalogue of the Persian Printed Books in the British Museum, London, ١٩٢٢;
Lal, K. S., Early Muslims in India, New Delhi, ١٩٨٤;
Rizvi, A. A., A History of Sufism in India, New Delhi, ١٩٨٦;
Subhan, J. A., Sufism, its Saints and Shrines, New Delhi, ٢٠٠٢;
Suvorova, A., Muslim Saints of South Asia, the Eleventh to Fifteenth Centuries, London, ٢٠٠٤;
Titus, M. T., Indian Islam, New Delhi, ١٩٧٩.
فاطمه لاجوردی