دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣٧ - ٢/ ١٨ و اين چند نشانه
بيمناك شد و بى درنگ، به پايين آمد و پرسيد: چه كسانى هستيد و فرمانده اين لشكر كيست؟ به او گفته شد: اين، امير مؤمنان است كه از جنگ با نهروانيان باز گشته است.
حُباب بلافاصله از ميان مردم گذر كرد و آمد تا نزد امير مؤمنان عليه السلام ايستاد و گفت: سلام، بر تو امير مؤمنان كه به حق، امير مؤمنانى!
امام عليه السلام به او فرمود: «از كجا مىدانى كه من امير حقيقى و به حقّ مؤمنانم؟».
راهب گفت: عالمان و دانشمندان ما، از اين خبر دادهاند.
امام عليه السلام فرمود: «اى حُباب!».
راهب به ايشان گفت: نام مرا از كجا مىدانى؟
امام عليه السلام فرمود: «حبيبم، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، مرا بر آن آگاه كرده است».
حباب به ايشان گفت: دستت را پيش بياور تا با تو بيعت كنم، كه من گواهى مىدهم معبودى جز خداوند يكتا نيست و محمّد، پيامبر خداست و تو، على بن ابى طالب، وصىّ او هستى.
امير مؤمنان عليه السلام به او فرمود: «در كجا منزل دارى؟».
گفت: در صومعهام، اين جا.
امير مؤمنان عليه السلام به او فرمود: «پس از امروز، ديگر در آن جا منشين؛ بلكه اين جا مسجدى بنا كن و آن را به نام بانىاش بنام» و مردى به نام بُراثا آن را ساخت و مسجد به نام همو كه بانىاش بود، ناميده شد.
سپس فرمود: «اى حُباب! از كجا آب مىنوشى؟».
گفت: اى امير مؤمنان! از اين رود دجله.
فرمود: «پس چرا اين جا چشمه يا چاهى حفر نمىكنى؟».
حُباب گفت: اى امير مؤمنان! هر چاهى حفر كرديم، آبش شور بود و شيرين نبود.
امير مؤمنان عليه السلام به او فرمود: «اين جا چاهى حفر كن». و او حفر كرد و به صخرهاى برخوردند كه نتوانستند آن را از ميان بردارند. امير مؤمنان عليه السلام آن را بلند