آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٧
میکرد که خودش را به قافله ایشان برساند. یک منزلِ دیگر بیشتر فاصله نداشت که او هم با این دو نفر برخورد کرد. (معمولا اینها در اینگونه مسافرتها صورتهای خودشان را میپوشاندند و درست شناخته نمیشدند، مگر وقتی که این لِثامها را از جلو صورتشان عقب میزدند.) رسیدند به یکدیگر، لثامها را از جلو صورتشان برداشتند و با هم سلام و علیک کردند. این شخص خودش را معرفی کرد و گفت من فلانی و اسدی هستم. آنها هم گفتند: «و نحن اَسدیان» ما هم از قبیله بنیاسد هستیم. (قبیله بنیاسد قبیله بزرگی بود.) بعد هر کدام نسبشان را گفتند. آن شخص پرسید: از کجا میآیید؟ گفتند: ما از کوفه میآییم. گفت: در کوفه چه خبر بود؟ گفتند: حقیقتش این است که ما خبر ناگواری داریم. با ابا عبدالله که رو برو شدیم خجالت کشیدیم و نخواستیم این خبر بد را به آن حضرت بدهیم، با اینکه احساس کردیم ایشان مایل هستند از ما چیزی بپرسند. گفت: قضیه چیست؟ گفتند: ما از کوفه بیرون نیامدیم مگر اینکه به چشم خودمان دیدیم که مسلم و هانی را بعد از آنکه کشته بودند و سرشان را جدا کرده بودند، ریسمان به پایشان بسته بودند و در میان کوچهها و خیابانهای کوفه میچرخاندند.
این مرد با عجله خودش را به ابا عبدالله رساند. وقتی که وارد شد، به حضرت عرض کرد که من خبری دارم، اگر میفرمایید، خصوصی خدمتتان عرض کنم و اگر میفرمایید، در حضور اصحاب بگویم. فرمود: من از اصحاب خودم چیزی مخفی ندارم، هر خبری داری در حضور جمع بگو. عرض کرد: یا ابا عبدالله! من با آن دو نفری که دیروز (ظاهرا روز قبلش بوده) از دور با شما برخورد کردند، ملاقات کردم و چنین خبری را به من دادند. حضرت فرمود: اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعونَ. مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَیهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَ ما