آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٥
بدهد، بعد از مدتها که تدریجا عیبها ظاهر میشود حق دارد که بگوید: ما را گول زدند و کلاه سرمان گذاشتند؛ چون واقعا یک توطئه در کار بوده است برای گول زدن. (این یک حالت طبیعی است، یعنی وقتی که توطئهای در کار باشد، بعضی افراد درک میکنند و بعضی درک نمیکنند.)
ولی یک وقت انسان یک حرص و شره احمقانهای پیدا میکند و میرود سراغ یک پیرزن تا از او خواستگاری کند. پیرزن به او میگوید: چرا آمدی خواستگاری من؟! تو سنت چهل سال است و من شصت سالم است! میگوید: من شصت سال را هم قبول دارم. میگوید: ببین توی دهانم یک دندان نیست و پشتم خم شده. میگوید: من قبول دارم. آن پیرزن در کمال صداقت ضعفهایش را ارائه میدهد، ولی این شخص از درون خودش آنچنان شیفتگی نشان میدهد و عجله و شتاب دارد که هرچه او با صداقت عیبهای خودش را بیان میکند، میگوید: مهم نیست. حالا اگر با این پیرزن ازدواج کند، آیا بعدا حق دارد که بگوید ما را گول زدند؟! نه، تو گول خوردی ولی کسی تو را گول نزد.
داستان ملّا باشی
ملّاباشی که در اصفهان بود و آدم خیلی بدگِلی بود و پیر مرد هم بود[١] ، زنش مرده بود. رفتند و برایش زن دیگری خواستگاری کردند. بعد از چند روز رفقایش او را دیدند و پرسیدند: چطوری؟ گفت: خیلی عالی! گفتند: چطور؟ گفت: هر دوی ما به هم خیلی احترام میگزاریم؛ من به او احترام میگزارم چون او از من بزرگتر است، او به من احترام میگزارد چون من از او خوشگلترم!
]
[١] . هفتاد سال يا بيشتر داشت.