آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٧
نمیشناخت[١] گفت: من به شما آقایان[٢] خیلی ارادت دارم و علاقهمند
هستم و اصلا من زندهشده به دست یکی از شما هستم[٣] . من و پدرم اختلاف داشتیم. اختلافمان آنقدر شدید شد که به دشمنی شدید منجر شد به گونهای که تصمیم گرفتم پدرم را بکشم. در همان اوقاتی که تصمیمم قطعی شده بود و دنبال فرصتی بودم، یک روز در خیابان حرکت میکردم که صدایی از بلندگو به گوشم رسید. نمیدانم چه شد، مثل این که این صدا من را به سوی خود کشاند. با این که کار داشتم، گفتم ببینم این کیست که حرف میزند. رفتم، دیدم سیدی بالای منبر مشغول صحبت است. نشستم و چون عجله داشتم به حالت نیمخیز نشستم که دو سه کلمه گوش کنم و بروم. دیدم راجع به روابط و حقوق پدر و فرزند صحبت میکند. خیلی برایم گرم و دلنشین بود. گوش کردم، گویی اصلا این سید از ماجرای من و پدرم خبر دارد و تمام جزئیات ماجرای من را طرح میکند. مجموع وظایف پدر نسبت به فرزند و فرزند نسبت به پدر را بیان کرد و من سرگذشت خودم را در حرفهای او یافتم. تا آخر نشستم. آنچنان مجذوب شدم که وقتی از منبر پایین آمد دنبال او را گرفتم و هرجا که منبر میرفت به دنبالش میرفتم. به همین دلیل، از تمام آن تصمیمها منصرف شدم و با پدرم هم رفیق شدیم. و حالا من میبینم که اصلا زندهشده این آدم هستم. (ایشان مرحوم آقا سید مهدی قوام بوده، خدا رحمتش کند.) بنابراین شما آقایان[٤] به گردن من حق حیات دارید.
توجه کردید که یک جمله چگونه میتواند سرنوشت انسانی را
[١] . البته شايد من را تا حدودی میشناخت.
[٢] . مقصودش نوع بود.
[٣] . ببينيد چطور يك جمله، آدمی را زنده میكند و از چه هلاكتی نجات میدهد.
[٤] . مقصودش نوع بود.