ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٧ - بحثى در انواع حبّ و بغض و رضايت و غضب
فرزند خود را دوست مى دارند ، تا آن حدودى كه اين محبت از طبيعت پدرى و مادرى بر مى آيد و اشباع مى گردد ، ضرورتى است ناشى از ساختمان فيزيولوژيك و اصول روانى آن دو ، لذا نمى تواند منشائى براى حكم و تكليف بوده باشد ، زيرا جايى كه اختيارى در كار نيست چه ارزشى را مى توان در آنجا محاسبه نمود بنا بر اين ، هر اندازه كه چهار پديدهء مزبور در مجراى اختيار بوده باشد ، در معرض اتصاف به ارزش با ضدّ ارزشها قرار مى گيرند ، باين معنى كه انسان از روى اختيار به فداكارى در راه خيرات و كمالات تن مى دهد و راضى ميباشد ، در اين صورت قطعى است كه اين فداكارى داراى ارزش است . چنانكه اگر براى بدست آوردن عوامل اشباع شهوات و حيوانى به فداكارى رضايت بدهد ، چنين شخصى رضايت مستند به انگيزهء شرّ و وقيح دارد . همچنين است محبت و بغض و غضب . از اين اصل روشن مى شود معناى آن قاعدهء سازنده كه مى گويد : الحب و البغض في الله ، الرضا و الغضب في الله ( محبت و عداوت در راه خدا ، رضايت و خشم در راه خدا ) يعنى هر اندازه كه محبت و عداوت از خواستههاى شخصى و حيوانى بالاتر برود ، و مربوط به حقائق عاليهء « حيات معقول » باشد . ارزش آن بيشتر خواهد بود . دليل اين مطلب روشن است و آن اينست كه هر چه رضا و غضب و محبت و كينه از خواستههاى مزبور بالاتر برود ، معلوم مى گردد كه خود طبيعى ( مدير حيات طبيعى انسان كه با بقيهء حيوانات شريك و هم سنخ است ) ميدان را به « من عالى انسانى » بيشتر خالى كرده است و اين من با غضب حاكميت وجود آدمى را بيشتر در اختيار خود گرفته است .
بهترين مثال براى توضيح اين مطلب همان است كه جلال الدين مولوى در داستان « خدو انداختن خصم بر روى امير المؤمنين على عليه السلام و انداختن آن حضرت شمشير را از دست » بيان نموده است : نخست آن پهلوان كه مغلوب امير المؤمنين عليه