ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢١١ - مطلب يكم
< شعر > سنگ احمد ( ص ) را سلامى مى كند كوه يحيى را پيامى مى كند جملهء ذرات عالم در نهان با تو مى گويند روزان و شبان ما سميعيم و بصيريم و خوشيم با شما نامحرمان ما خامشيم چون شما سوى جمادى مى رويد آگه از جان جمادى كى شويد از جمادى در جهان جان رويد غلغل اجزاى عالم بشنويد فاش تسبيح جمادات آيدت وسوسهء تأويلها بربايدت چون ندارد جان تو قنديلها بهر بينش كرده اى تأويلها دعوى ديدن خيال عار بود بلكه مر بيننده را ديوار بود كه غرض تسبيح ظاهر كى بود دعوى ديدن خيال وغى بود بلكه مر بيننده را ديدار آن وقت عبرت مى كند تسبيح خوان پس چو از تسبيح يادت مى دهد آن دلالت همچو گفتن مى بود اين بود تأويل اهل اعتزال واى آن كس كاو ندارد نور حال چون ز حس بيرون نيامد آدمى باشد از تصوير غيبى اعجمى اى تقاضاگر درون همچون جنين چون تقاضا مى كنى اتمام اين سهل گردان ، رهنما ، توفيق ده يا تقاضا را بهل بر ما منه چون ز مفلس زر تقاضا مى كنى زر ببخشش در سراى شاه غنى بىتو نظم و قافيه شام و سحر زهره كى دارد كه آيد در نظر نظم و تجنيس و قوافى اى عليم بندهء امر تواند از ترس و بيم چون مسبح كرده اى هر چيز را ذات بىتمييز و با تمييز را < / شعر >