ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١١
كرده بود . بطورى كه وقتى ابو ذر به مدينه رسيد گوشت رانهايش از بين رفته بود . وقتى كه به مدينه رسيد ، عثمان به او پيام فرستاد به هر سرزمينى كه مى خواهى برو . ابو ذر گفت : به مكَّه مى روم . عثمان گفت : نه گفت به بيت المقدس عثمان گفت : نه گفت بيكى از دو كشور ( مصر يا عراق ) عثمان گفت : نه بلكه ترا به ربذه مى فرستم . و او را به ربذه تبعيد نمود و در آن محل بود تا از اين دنيا رخت بربست .
آرى ، چنين است داستان هر انسانى كه خبر از جان آدمى و شرف و كرامت آن داشته و بخواهد آن ارزش را بجاى بياورد . در روزگار گذشته در يكى از تواريخ چنين خواندهام كه در آن هنگام كه آخرين روز از زندگانى ابو ذر بآخرين ساعات خود نزديك مى گشت ، دگرگونى حال او كه خبر از رهسپار شدن به بارگاه الهى مى داد ، زن يا دخترش كه در آن بيابان يگانه دمسازش بود ، بناى ناله و زارى گذاشت و اضطراب به وى مسلَّط گشت . ابو ذر پرسيد : وحشت و اضطراب براى چيست پاسخ داد : تو در اين بيابان و در اين موقع از دنيا مى روى . من تنها چه كنم ابو ذر گفت : هيچ ترس و واهمه اى به خود راه مده ، سپس اشاره كرد به جاده اى كه تا حدودى دور از جايگاه آنها بود و گفت برو بر سر آن جادّه ، بهمين زودى كاروانى از آنجا بطرف مدينه عبور خواهند كرد . به آنها بگو : يكى از ياران پيامبر [ يا يكى از مسلمانان ] در اينجا از دنيا رفته است . آنان مى آيند و مرا غسل مى دهند و كفن مى كنند و بر من نماز مى خوانند و دفن مى كنند و ترا نيز به مدينه و به دودمانت مى رسانند . [ ابو ذر در آخر سخنانش مطلبى گفته است كه مى تواند زير بناى زندگى اجتماعى جامع اسلامى را از نظر اقتصادى بيان نمايد . ] ابو ذر چنين گفت : من در اين لحظات آخرين كه آنها را سپرى مى كنم ، از مال دنيا يك گوسفند دارم ، وقتى كه آن كاروان ببالين من آمدند . پيش از آنكه دست به انجام تكاليف خود در بارهء من بزنند ، بگو :