ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٠
عذر جندب بن جناده ( ابو ذر ) را در كارى كه پيش گرفته است ، براى من بياورد او هر روز مى آيد و نزديك در كاخ ما آنچه را كه شنيدى فرياد مى زند . سپس معاويه گفت : ابو ذر را پيش من بياوريد ، عده اى ابو ذر را [ در حالى كه او را مى راندند ] وارد جايگاه معاويه نمودند ، ابو ذر در مقابل معاويه ايستاد معاويه به او گفت : اى دشمن خدا او رسول خدا ، هر روز بسوى ما مى آيى و مى گويى آنچه كه مى خواهى بدان . اگر من مى خواستم كسى را از ياران محمد [ صلى اللَّه عليه و آله و سلم ] بدون اجازه امير المؤمنين عثمان بكشم ، ترا مى كشتم . ولى من در بارهء تو از وى اجازه خواهم گرفت . جلام مى گويد دوست داشتم كه ابو ذر را كه مردى از قوم من ( قبيلهء غفار ) بود ببينم . بطرف او متوجه شدم و او را ديدم مردى بود گندمگون و كم گوشت ( لاغر ) و گونه هايش تو رفته و خميدگى در پشت داشت ، پس رو به معاويه كرد و گفت : دشمن خدا و رسول خدا من نيستم بلكه تو و پدر تو دشمنان خدا و رسول او هستيد ، اسلام را اظهار كرديد و در درونتان كفر را پنهان ساختيد .
رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم چند بار ترا نفرين فرمود كه : از غذا سير نشوى و از پيامبر شنيدم كه فرمود : « در آن هنگام كه زمامدارى امت من به دست كسى بيفتد كه سياهى چشمش بزرگ و گلويش گشاد باشد - كسى كه هر چه بخورد سير نمى شود « بايد امت من از او برحذر باشد . » معاويه گفت : من آن مرد كه تو مى گويى نيستم . ابو ذر گفت : تويى همان مرد ، رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله اين خبر را بمن داده است . و من از آن حضرت شنيدهام كه مى فرمود : « خداوندا ، لعنت كن او را و او را اسير مكن مگر با خاك » و از آن حضرت شنيدم فرمود : اسافل اعضاى معاويه در آتش است . معاويه خنديد و دستور داد ابو ذر را زندانى كردند ، و گزارشى در بارهء ابو ذر به عثمان نوشت . عثمان در پاسخ وى چنين نوشت : جندب ( ابو ذر ) را سوار بر مركبى كن و به نزد من بفرست . معاويه او را بوسيلهء كسى فرستاد كه شب و روز او را در راه حركت مى داد و او را بر شترى پير و لاغر كه جز سوار