پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٤٥ - نيكى به مردم
خدمت امام رسيد و عرض حال نمود. امام نامهاى خطاب به حاكم رى نوشت و بدو داد تا به حاكم برساند. حضرت پس از ياد كرد خدا نوشت: خداوند زير عرش خود سايهاى دارد. اين سايه مخصوص كسى است كه به برادر خود خيرى و سودى رساند يا اندوهى از او بزدايد يا دل او را شاد كند و اين برادر توست. و السلام
آن مرد نامه را گرفت و از نزد امام عليه السّلام خارج شد و پس از گزاردن حج روانه ديار خود شد و شبانه سراغ حاكم رفت و كوبه درب را به صدا درآورد.
خادم حاكم نشان او را پرسيد، مرد پاسخ داد: پيك موسى [ملقب به] صابر [هستم].
خادم سراسيمه نزد آقاى خود رفت و ماجرا را بازگفت. حاكم با پاى برهنه به سوى در شتافت و پيك امام عليه السّلام را در آغوش كشيد و چندين بار ميان چشمان او را بوسيده، از سر اشتياق پياپى جوياى حال حضرت مىشد. آن مرد نامه امام عليه السّلام را بدو داد و حاكم به احترام آن نامه برخاست و نامه را گرفته، بوسيد و چون نامه را خواند هرچه داشت با وى تقسيم كرد و آنچه كه قابل تقسيم نبود بهاى آن را به او داد و در اين حال مىگفت: اى برادر، آيا تو را خشنود كردم؟
مرد پاسخ داد: آرى به خدا، و بسيار خشنودم كردى.
آنگاه حاكم، ديوان محاسبات و مطالبات را خواست و بدهى او را قلم گرفت و سندى مبنى بر بدهكار نبودن به وى داد. آن مرد شادمانه خانه حاكم را ترك كرد. براى جبران نيكى حاكم، بر آن شد تا به زيارت خانه خدا برود و حاكم را دعا كرده، امام عليه السّلام را از لطف و نيكى حاكم آگاه كند. موسم حج فرا رسيد و او بدان سو روانه شد، سپس به مدينه رفت و ماجرا را به امام كاظم عليه السّلام گفت و حضرت بسيار خرسند شد.