پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٣٠ - راه نخست
قصد سوئى درباره من دارد. از اينرو آنچه را كه بايد وصيت كنم، به خانوادهام وصيت كرده، «إنا لله و إنا إليه راجعون» را بر زبان آوردم، سپس نزد سندى رفتم.
چون سندى مرا ديد، گفت: اى ابو حفص، انگار تو را ترسانيدهام؟
گفتم: آرى.
گفت: جز خير چيزى نيست [نترس].
گفتم: خوب است پيكى به منزل من بفرستى تا آنان را از حال من باخبر سازد.
سندى پذيرفت، سپس گفت: اى ابو حفص، مىدانى براى چه تو را احضار كردم؟
گفتم: نه.
پرسيد: آيا موسى بن جعفر را مىشناسى؟
گفتم: آرى به خدا، او را مىشناسم و روزگارى است كه ميان من و او رابطه دوستى برقرار است.
گفت: چه كسانى در بغداد هستند كه گفتارشان مورد قبول همگان است؟
كسانى را نام بردم و آنان را همانند من فرا خواند، سپس گفت: كسانى را مىشناسيد كه موسى بن جعفر را بشناسند؟
حاضران كسانى را نام بردند و سندى آنان را احضار كرد. شمار كسانى كه آن شب به دستور سندى احضار شده بودند به بيش از پنجاه تن رسيد و همگى موسى بن جعفر عليه السّلام را مىشناختند و با او سابقه همنشينى داشتند.
عمر بن واقد مىگويد: سندى به اندرون رفت و ما مشغول نماز شديم.
كاتب او طومارى آورد و نام، محل سكونت و كار ما را در آن نوشت، سپس سندى نزد كاتب بازگشت.