پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٩٧ - نكاتى از سيره و تاريخ حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
همچنين از اجراى حدود خدا با شرايط آن، همه احكام و امور، برپا داشتن نماز، رساندن زكات به مستحقان آن، حج خانه خدا و جهاد در راه خدا از تو پرسش مىكنم. اى على، [ببين در آن روز] چه سخنى براى گفتن خواهى داشت؟
على عليه السّلام گفت:
پدر و مادرم فدايت باد، به حرمت و منزلتى كه نزد خداوند دارى و نعمتى كه او بر تو دارد، اميد دارم كه خدايم مرا [در اين راه] يارى كرده، استوارم گرداند تا آن هنگام كه در محضر خداوند تو را ببينم، تقصير، سستى و افراطى [در نامه عمل خود] نداشته باشم و خشم را بر چهرهات- كه چهره من و چهره پدرانم و مادرانم فداى آن باد- نبينم، بلكه مرا- كه پدر و مادرم فدايت باد- [آنگونه] بيابى كه پيوسته و تا واپسين دم زندگى از وصيت و روش و طريقت تو پيروى كرده باشم و سپس فرزندانم چنين باشند، نه در انجام وظيفه كوتاهى كرده باشيم، نه راه افراط پيموده باشيم.
امير المؤمنين عليه السّلام مىگويد:
سپس خود را بر صورت و سينه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله افكندم مىگفتم: واى من و دختر و فرزندانت- كه پدرم و مادرم فدايت باد- پس از تو تنها مىمانيم. بزرگترين غم و اندوه من از اين است كه پس از تو خانهام از خبرهاى آسمان (وحى) تهى شده و جبرئيل و ميكائيل را از دست مىدهم و ردپايى و صدايى از آنان نخواهم ديد و شنيد.
در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مدتى طولانى از هوش رفت سپس به هوش آمد.
ابو الحسن كاظم عليه السّلام مىگويد: به پدرم گفتم: پس از به هوش آمدن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چه شد؟ پدرم فرمود:
زنان گريهكنان بر حضرت وارد شدند. بانگ شيون برخاست و مهاجران و انصار كه بر درب خانه بودند ضجه و ناله زدند. در همين حال صدايى برخاست كه مىگفت: