پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٥٩ - اقدام حكومت براى ترور حضرت امام هادى عليه السلام
هنگامى كه متوكّل چشمش به امام هادى عليه السّلام افتاد خود را از بالاى تخت به پايين انداخته، آن حضرت را در آغوش گرفته و پيشانى و دستان آن حضرت را مىبوسيد، درحالىكه شمشير آختهاش همچنان در دستش بود. وى به امام هادى عليه السّلام مىگفت:
اى سرور و مولاى من، اى فرزند رسولخدا، اى بهترين خلق خدا، اى پسرعموى من، اى مولاى من، اى ابو الحسن، و امام هادى عليه السّلام مىفرمودند: اى امير مؤمنان، تو را از گفتن اين سخنان در پناه خدا مىخواهم.
آنگاه متوكّل به آن حضرت گفت: اى آقاى من، چهچيز تو را در اين ساعت به اينجا كشانده است؟
امام هادى عليه السّلام در جواب فرمودند: فرستاده تو آمد و گفت: تو با من كارى دارى.
متوكّل پاسخ داد: آن پسر زن بدكاره دروغ گفته است.
سپس متوكّل به آن حضرت گفت: اى آقاى من، به خانه خود بازگرد. و صدا زد: اى فتح، اى عبيد اللّه، اى منتصر، آقا و مولاى خود و مولاى مرا تا دم در مشايعت كنيد. و هنگامى كه آن سربازان طايفه خضر كه فرمان قتل امام عليه السّلام را داشتند آن حضرت را ديدند در برابر او به سجده افتادند. پس از آن متوكّل آنان را خواست و به آنان گفت: چرا دستورى كه به شما داده بودم به انجام نرسانديد؟
آنان گفتند: بهخاطر هيبت بسيار او. چراكه ما در اطراف او بيشتر از صد شمشير مشاهده كرديم كه نمىتوانستيم آنها را شماره كنيم و دل و جان ما از ترس و خوف آن حضرت پر شد.
آنگاه متوكّل رو به فتح كرد و گفت: اى فتح، اينهم از رفيق تو. و بعد در