پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٣٨ - امام هادى عليه السلام در راه سامرا
بسيار گرم بود و تابش آفتاب بسيار سوزان و داغ بود، به همراه امام هادى عليه السّلام براى حركت آماده مىشديم. امّا كارى كه آن حضرت انجام داد به نظر ما بسيار عجيب رسيد. ديديم كه آن حضرت به اين صورت از اردوگاه خود خارج شد كه بارانى پوشيده و دم اسب خود را گره زده و در زير زين پارچه كلفتى بر روى اسب انداخته است منظور اين است كه نحوه پوشش حضرت و اسبش به صورت روزهاى بارانى بوده است.
همه افراد سپاه و افراد قافله به اين كار حضرت خنديدند و گفتند: اين حجازى از آبوهوا چيزى نمىداند. هنگامى كه چند ميل حركت كرديم ناگهان ديديم از سمت قبله ابرى بالا گرفته است. ابر به سمت ما آمده، زمين را تاريك كرده، ما را به سرعت دربرگرفت. آنگاه باران شديدى درگرفت كه بسان دهانه مشك مىباريد. نزديك بود كه ما هلاك گشته، از شدّت آب باران غرق شويم. آب باران از لباسها به بدنهاى ما سرايت كرده و جارى شد. تا جايى كه كفشها و چكمههاى ما پر از آب شد. اين باران آنقدر سريع باريد كه ما نتوانستيم حتّى پياده شده و لباسهاى كلفت يا بارانى خود را از درون بارها بيرون بياوريم، و اوضاع ما بهگونهاى تماشايى و رقّتبار درآمد. امام هادى عليه السّلام نيز با تعجّب، لبخند بر لب به ما مىنگريست.
همچنين يحيى بن هرثمه تعريف مىكند كه: در يكى از منازل بين راه زنى درحالىكه دست پسرش را گرفته بود به نزد ما آمد. آن پسر از چشم نابينا بود.
آن زن از ما تقاضاى كمك داشت و مىگفت: در ميان شما مردى علوى است.
مرا به نزد او ببريد تا اينكه او براى چشم فرزندم دعا كند. ما او را به نزد امام هادى عليه السّلام راهنمايى كرديم. آن حضرت چشم كودك را باز كرد تا من داخل چشم را ديدم و شك ندارم كه آن چشم كور بود. آنگاه آن حضرت لحظهاى