پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٣٥ - ١ بخشندگى
حضرت به منزل آن حضرت رفت. امّا آن حضرت را در منزل نيافت. خانواده امام هادى عليه السّلام به آن مرد گفتند كه ايشان به زمين كشاورزى خود رفته است. آن مرد آهنگ آنجا كرد. هنگامى كه در نزد امام حضور پيدا كرد امام عليه السّلام از او پرسيدند: آيا حاجتى دارى؟ آن مرد با صدايى آهسته عرض كرد: اى پسر رسول خدا، من مردى از باديهنشينان كوفه هستم. من از كسانى كه به ولايت جدّ شما حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام اعتقاد دارند هستم، امّا از بد روزگار دينى بسيار سنگين به گردن من آمده و براى رهايى از بار اين دين كس ديگرى جز شما نيافتم تا به نزد او بروم.
امام هادى عليه السّلام بر حال او رقّت آورده و حاجتى را كه آن مرد به نزد آن حضرت آورده بود بزرگ شمردند. امّا در آن برهه زمان امام هادى عليه السّلام در تنگناى مالى بوده و چيزى نداشتند تا به آن مرد بدهند و نيازش را برطرف كنند. بنابراين كاغذى برداشته و با خطّ مبارك خود در آن نوشتند كه اين مرد اين مبلغ از من طلبكار است، و مقدار آن پول را در آن كاغذ معيّن فرمودند.
آنگاه به آن مرد فرمودند: اين ورقه را بگير. هنگامى كه من به سامرا بازگشتم و گروهى از مردم به دور من جمع شدند به نزد من بيا و پولى كه در اين كاغذ نوشته شده از من طلب كن و هنگامى كه من از دادن آن به تو عاجز شدم بر من سخت بگير و مرا بر ندادن پول شديدا مورد عتاب و خطاب قرار بده، و در اين دستور كه به تو مىدهم به هيچوجه با من مخالفت نكن.
مرد عرب كاغذ را گرفت. هنگامى كه امام هادى عليه السّلام به سامرّا بازگشتند عدّهاى دور آن حضرت جمع شدند كه در ميان آنان جاسوسان حكومت و مأموران امنيّتى نيز حضور داشتند. مرد اعرابى به نزد امام آمد و آن ورقه را در محضر جمع به ايشان عرضه كرد و از امام خواست آن مبلغ بدهكارى كه در آن