پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٣٦ - ايمنسازى عقيدتى
نرسيده است؟ يعنى وقت آن نشده كه اسلام بياورى؟ گفتم: اى مولاى من، به اندازه كافى دليل و برهان براى من ظاهر شده است.
آن حضرت فرمودند: هيهات، تو مسلمان نمىشوى. امّا بهزودى فلان پسر تو مسلمان مىشود و او از شيعيان ماست، اى يوسف گروهى هستند كه گمان مىدارند ولايت ما براى امثال تو نفعى ندارد. به خدا سوگند كه آنها دروغ مىگويند. ولايت ما حتّى براى امثال تو هم نافع و سودمند است. برو به سوى آن كارى كه براى آن آمدهاى، كه آنچه را برايت خوشايند است خواهى ديد. نصرانى گويد: به دربار متوكّل رفتم و هرچه مىخواستم گفتم و بازگشتم.
هبة اللّه گويد: پس از مرگ اين مرد نصرانى فرزندش را ديدم و به خدا سوگند كه او مسلمان و شيعه شده بود وى به من خبر داد كه پدرش بر دين مسيحيت از دنيا رفته و وى بعد از مرگ پدر اسلام آورده است، وى همواره مىگفت: من بشارت مولاى خود عليه السّلام هستم[١].
ابو القاسم بغدادى از زراره روايت كند كه گفت: متوكّل مىخواست در روز سلام، علىّ بن محمّد بن رضا عليهما السّلام را پياده در ركاب خود بياورد. وزير او به وى گفت: اين كار موجب سرشكستگى و بدنامى تو خواهد شد. اين كار را انجام نده. متوكّل گفت: حتما بايد اينكار انجام شود. وزير گفت: اگر حتما مىخواهى اين كار را انجام دهى، اينگونه كن كه همه فرماندهان و اشراف هم به همراه او پياده شوند، تا مردم گمان نكنند كه منظور تو پياده كردن او بوده است. متوكّل همين كار را كرد و امام هادى عليه السّلام در ركاب او پياده راه مىپيمود.
در آنزمان اين كار در فصل تابستان انجام گرفت. هنگامى كه آن حضرت به دهليز خانهاش رسيد عرق از سروروى آن حضرت مىريخت. زراره گويد:
آن حضرت را ملاقات كردم و او را در دهليز نشاندم و صورت او را با دستمالى
[١] . بحار الانوار ٥٠/ ١٤٢.