پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٣٥ - ايمنسازى عقيدتى
حضرت همواره در خانه است. با خود گفتم چكار كنم؟ اين چه صورتى دارد كه مردى نصرانى بيايد و آدرس منزل ابن الرّضا را بپرسد؟ من در امان نبودم كه با اين كار خطر بزرگترى مرا تهديد كند.
من بسيار فكر كردم، به قلبم افتاد كه سوار درازگوش خود شوم و در شهر بىهدف بگردم و آن حيوان را از رفتن به هرجا كه خواست منع نكنم. شايد بدون اينكه از كسى پرسيده باشم منزل او را پيدا كنم، نصرانى گويد آن دينارها را در كاغذى ريخته و آن را در آستين خود نهاده و سوار درازگوش شدم.
حيوان شروع به طى نمودن خيابانها و بازارها نموده و هرجا كه مىخواست مىرفت تا اينكه در نزديك درب خانهاى ايستاد. سعى كردم حيوان را به حركت درآورم، امّا آن حيوان قدمازقدم برنداشت. به غلام خود گفتم برو از غلامى كه بر در آن خانه ايستاده، بپرس اين خانه از آن كيست؟ غلام به او گفت: اين خانه ابن الرّضا است! گفتم: اللّه اكبر. به خدا سوگند كه اين دليلى قانعكننده و آشكار است.
نصرانى ادامه داد: ناگاه ديدم خادمى سياهپوست از آن خانه خارج شد و به من گفت: آيا تو يوسف بن يعقوب هستى؟ گفتم: آرى. خادم به من گفت: فرود بيا، من فرود آمدم و آن خادم مرا در دهليز خانه نشاند و خود داخل خانه شد، در دل گفتم اين دليل ديگرى است بر حقّانيت اين مرد. چراكه اين غلام اسم مرا از كجا مىدانست، درحالىكه در اين شهر كه تاكنون به آن داخل نشدهام كسى مرا نمىشناسد.
نصرانى گويد: خادم آمد و گفت: آن صد دينارى كه در كاغذ پيچيده و در آستين گذاشتهاى بده! من پول را به او دادم و گفتم: اين دليل سوّم. سپس به سمت من بازگشت و گفت: داخل شو. من داخل شدم و ديدم آن حضرت به تنهايى در اتاق نشسته است، و به من فرمود: اى يوسف، هنوز براى تو وقت آن