پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٣٧ - امام هادى عليه السلام در راه سامرا
هنگامى كه شش ميل از آنجا دور شديم به يك وادى رسيديم كه گويا به شكوه و آراستگى باغها و بستانها بوده، در آن چشمهها و درختان و زراعتهايى به چشم مىخورد. امّا ما در آن، زارع و كشاورز، حتّى كسى از مردم را نديديم، ما در آنجا پيادهشده آب نوشيديم، اسبان و چارپايانمان را آب داديم و تا بعد از عصر در آن منزل اقامت كرديم. سپس از آنجا آب برداشته، آب نوشيده و هرچه مشك داشتيم از آن آبها پر كرده، حركت كرديم. كمى از آنجا دور نشده بوديم كه تشنگى بر من عارض شد.
من كوزهاى نقرهاى داشتم كه يكى از غلامانم آن را به كمربند خود بسته و براى من حمل مىكرد. هنگامى كه تشنگى بر من غلبه كرد از آن غلام آب خواستم. ناگهان ديدم كه زبانش از سخن گفتن بند آمده، و چون خوب نگاه كردم متوجّه شدم كه او كوزه را در جايى كه نشسته بوديم جا گذاشته است. من بازگشتم و با شلّاق به اسب راهوار خود كه بسيار سريع بود نواختم و به سمت آن منزل حركت كردم. بهزودى به آن مكان رسيدم. امّا آن مكان را خشك و بىآبوعلف يافتم. نه آبى، نه زراعتى و نه سبزهاى. امّا محلى كه بارهاى خود را در آنجا گذاشته بوديم و فضولات اسبان و شترانمان را در آنجا ديدم، من حتّى كوزه خود را ديدم كه در همان مكان كه غلام گذاشته بود افتاده است.
كوزه را برداشته و برگشتم و به كسى چيزى نگفتم.
وقتى كه به نزديك كاروانيان و سپاهيان رسيدم، ديدم كه امام هادى عليه السّلام لبخندزنان منتظر من است. آن حضرت در اين رابطه چيزى به من نفرمود. فقط از من پرسيد: آيا كوزهام را پيدا كردهام؟ و من به او جواب دادم: آرى آن را يافتم.
نيز يحيى بن هرثمه نقل مىكند: در يكى از روزهاى اين سفر كه روز