پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٩٨ - فعاليت مأمون در سه جبهه
برده مىشود و هم از او يارى خواسته مىشود».[١]
از «ابو الصلت هروى» نقل شده است: «مأمون به على بن موسى الرضا عليه السّلام گفت: اى پسر رسول خدا، از مراتب فضل، دانش، زهد، خويشتندارى و بندگىات آگاه هستم و تو را براى امر خلافت سزاوارتر مىبينم.
امام عليه السّلام فرمود: به بندگى خداى- عز و جل- افتخار، مىكنم، با زهدورزى در دنيا اميد نجات از شر دنيا دارم، با خويشتندارى از محارم (حرامها) رسيدن به پاداشها و بهرهها [ى الهى] اميدوارم و با فروتنى در دنيا آرزوى رفعت يافتن نزد خداى- عز و جل- دارم.
مأمون گفت: برآنم تا خود را از خلافت عزل كرده، آن را به تو واگذارم و خود با تو [به عنوان خليفه] بيعت كنم.
امام عليه السّلام فرمود: اگر اين خلافت [به حق] از آن توست و خدا آن را به تو سپرده، نمىتوانى خلعتى را كه خدا بر قامت تو پوشانده، بهدر آورى و بر اندام ديگرى بپوشانى و اگر خلافت، حق تو نيست، باز نمىتوانى چيزى را كه از آن تو نيست به ديگرى بدهى.
مأمون گفت: اى پسر رسول خدا، بايد به اين كار تن دهى.
امام عليه السّلام فرمود: هرگز با ميل و رغبت تن به اين كار نخواهم داد.
چند روزى مأمون خواسته خود را با امام عليه السّلام در ميان مىگذاشت و بر آن اصرار مىورزيد، اما در نهايت از اين كه امام عليه السّلام خواسته او را بپذيرد، نوميد شد. از اينرو به امام عليه السّلام گفت: حال كه منصب خلافتى و بيعت مرا با خويش نمىپذيرى، ولىعهدى مرا قبول كن تا پس از من مقام خلافت از آن تو باشد.
[١] . الحياة السياسية للإمام الرضا عليه السّلام/ ١٤١.