پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٨١ - شهادت امام جواد عليه السلام
هميشگى نصيب ما شد. واى بر تو اى ياسر، جوياى احوال او شو و شتابان مرا آگاه كن كه نزديك است جان بدهم.
ياسر پى مأموريت خود روان شد و من همچنان بر صورت خود مىكوفتم. چيزى نگذشت كه ياسر بازگشت و گفت: اى امير المؤمنين، تو را بشارت باد!
پدرم گفت: تو را بشارت باد، چه خبرى به دست آوردهاى؟
ياسر گفت: بر او وارد شدم و او را ديدم كه جامهاى بر تن داشت و رواندازى بر خود كشيده بود و مسواك مىكرد. بر او سلام كردم و گفتم: اى پسر رسول خدا، دوست دارم جامهاى كه بر تن دارى به من بدهى تا در آن نماز گزارم و به آن متبرك شوم.
از آنرو چنين درخواستى كردم تا بدن او را ببينم و مطمئن شوم آيا جاى شمشير بر بدن او وجود دارد يا نه. او جامه خود را درآورد. در آن هنگام بدن او را كه همانند عاج، سفيد بود و كمى به زردى مىگراييد [در كمال سلامت] ديدم.
پدرم مأمون مدتى مىگريست، سپس گفت: با اين [معجزه] ديگر چيزى [براى انكار] نمانده است و اين امر، عبرتى براى اولين و آخرين خواهد بود. آن گاه به ياسر گفت: اى ياسر، تنها چيزى كه از ماجرا به ياد دارم اين است كه شمشير خواستم و سوار بر مركب شده، نزد او رفتم و از نزد او بيرون شدم، اما از ديگر قضايا و بازگشتن به مجلس خود هيچچيزى به ياد نمىآورم. خدا اين دختر را مورد لعنت پياپى و بىامان خود قرار دهد.
اى ياسر، نزد او رفته، از زبان من به او بگو: از اين پس اگر نزد من بيايى و از او (امام جواد) عليه السّلام شكايت كنى يا بىاجازه او از خانه بيرون شوى، انتقام او