صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٤٦٢ - اسلام، دين سياست
يك مرد عامى دارند دزدى مىكنند. رفت آنجا و گفت كه خوب اين آقا سيد است و اولاد پيغمبر. بسيار خوب، اين آقا از علماست و پايش روى چشم ما. اما تو مرديكه چه مىگويى؟ آن دو تا را هم با خودش رفيق كرد. آن را دست و پايش را بست. بعد آمد نشست و گفت، واقع مطلب اين است. خوب، سيد اولاد پيغمبر است. با اولاد پيغمبر كه نمىشود چيز كرد، خوب آشيخ تو چه مىگويى؟ با اين ريش و عمامه آمدى دزدى! سيد را با خودش موافق كرد. آخوند را بست. اين دوتا را كه دستشان را بست، پاشد، گفت:
سيد! جدت گفته دزدى كنى؟ قلدر بود گرفت سيد را هم بست. اينها وضعشان اين طور است. روى اين نقشه است كه مىخواهند اين سيد اولاد پيغمبر است، آن كذا و كذا است، خوب اين آخوندها حالا چى مىگويند اينها. آخونديسم يعنى چه، مملكت ما نبايد دست آخوندها باشد. اينها خيال مىكنند كه آخوندها مىخواهند مملكت را بگيرند و به كس ديگر بدهند و خودشان هر كارى مىخواهند بكنند. مسأله اين نيست. اينها همين نقشه است كه ملت را از اين آخوندها جدا كنند با دست خود ملت. آن چيزى كه براى ملت سرمايه است و مىتواند كار بكنند، آن را بگيرند و جدا كنند، كه نقشه در زمان رضا شاه هم به اين معنا بود. و بعد هم يكى يكى از اول از آن پايينترها بگيرند و بيايند بالا، بيايند بالا يكى يكى برسند تا آخر اين جمعيت را از بين ببرند.
اسلام، دين سياست
اين است كه آنكه اسلام را مىتواند نقش بدهد در دنيا، آنكه مىتواند اسلام را در دنيا ابراز كند و ترويج كند، از دست مردم گرفته بشود. اسلام كم كم گرفته بشود. اساسْ اسلام است. اساس اين طرف هم اسلام، اساس دشمنى هم با اسلام است. هر دويشان اين طورى است.
اينكه شما گفتيد كه علما نقش داشتند، آيا بعداً نقش دارند؟ علما نقششان اين است كه هدايت كنند و مردم را راه ببرند و كوشش شده بود به اينكه علما را منعزل كنند از ملت.
يعنى دين را از سياست جدا كنند. دين را بگذارند كنار، سياست را بگذارند كنار. اسلام