صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٧٨ - قصه رضا خان
درست سر عقل بيايد و آنها هم كه آن وقت هى مىترساند ما را، خيال مىكرد كه مثل سابق است كه تا كشتى بيايد آنجا ما بگوييم آقا، بفرماييد هر كارى مىخواهيد بكنيد، و تا يك كلمه نظامى پيش بيايد ما از آن بترسيم، حالا آن وقت گذشته، و ملت ما حاضر به شهادت است. كفنپوش شده است. [اگر كارتر] سر عقل بيايد، مسائل را مىتواند حل بكند. اموال اين را الآن هر چه آنجا دارد بدهند. اموال خود ملت است.
قصه رضا خان
ما مدعى هستيم كه، يعنى تاريخ هست، كتاب هست، رضا خان كه آمد در اين اراك بوده است. يك وقتى، در شرح احوالش هست، در يك كتابى كه پيش من آوردند، در اين اراك بوده رضا خان و يك سربازى، يك همچو چيزى بوده. آنجا شرح حال خودش را براى اينها نقل كرده است. خودش نقل كرده است كه من در اراك بودم و ماهى نمىدانم چقدر داشتيم و ما [دائماً] دنبال اين بوديم كه اول ماه بيايند اين را دست ما بدهند ما زندگيمان را بكنيم. ماهى هفت تومان، چقدر، چيز كمى بوده. اين در آن گفتگويش كه در آن وقت با وزراى خودش صحبت مىكرده اين قصه را، گفته و اين را گفته. پس رضا خان خودش گفته كه ما هيچ نداشتيم. همه ما مىدانيم كه يك آدم مجهولى بود. و نه مالك بود و نه- عرض مىكنم كه- كاسب بود و نه تاجر بود. هيچ اينها نبود. اين در اين حال آمد اينجا. و بسيارى از شما شايد يادتان باشد. و اكثرتان يادتان نيست كه وقتى رضا شاه آمد مازندران را مىخواست، تمامش را براى خودش قباله كند.
آن وقت به من گفتند كه وقتى كه بردند صورت مازندران را آنجايى كه اين طرف شمال را كه اين مىخواست بگيرد، وقتى بردند آنجا نگاه كرد ديد، بعضى جاهايش يك خطى مثلًا چطورى غير از جاهاى ديگرش. گفت اينها چيست؟ گفتند اينهاست كه تا حالا نشده است. يعنى به ملك شما درنيامده. نه اينكه خريديم از آنها. مردم را به قباله كردن الزام كردند. انداخته دور. گفت ببريد تمامش كنيد. وقتى كه آمد اينجا هيچ نداشت. مازندران را يا شمال را؛ هر جا كه توانست اين املاك را گرفت. خوب، البته بعدش ديگر نتوانستند