صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٩٠ - حكومت حضرت على، حكومت ايده آل اسلامى
است كه ايشان تشريف بردند در يك خانهاى كه چند تا بچه بودند و پدرشان را از دست داده بودند، ايشان رفتند بچهها گريه مىكردند، رفتند و نوازش كردند، و يك چيزهايى مثلًا بهشان دادند و پرستارى كردند. و آن آخر كه مىخواستند [خدا حافظى] بكنند- در نقل هست كه- بنا كردند يك جور صدايى كردند كه بچهها را بخندانند. فرمودند من وقتى آمدم اينها گريه مىكردند، و من ميل دارم حالا كه مىروم اينها خنده بكنند. اين يك حاكمى [است] كه سير حكومتش از حجاز تا مصر و تركيه و همه اين جاها تحت فرمانش بوده، و آن وضع زندگىاش كه يك پوستى- به حسب نقل- داشتند، خودشان و حضرت زهرا- سلام اللَّه عليها- شب اين را زيرشان مىانداختند رويش مىخوابيدند،- فردا هم- روز هم علوفه را مىريختند براى شترشان. اين وضع حاكم و سردارهايى كه در همان وقت سردار يك سپاهى بودند. يكى مالك اشتر، [١] مالك اشتر در بازار مىرفته، در كوچه مىرفته يك كسى نشناخته و فحاشى بهش كرده است- به حسب نقل- اين است كه وقتى كه رد شد يك كسى بهش گفت تو اين را شناختى؟ گفت نه. گفت او مالك اشتر بود. وحشتناك دويد دنبالش. ديد رفته توى يك مسجدى. رفت عذرخواهى بكند كه من چطور نشناختهام. ايشان فرمودند كه من آمدم براى تو دعا كنم اين جا. يك همچه تربيتى در اسلام است كه سردارهايش اين طور و رئيسش آن طور است و سپاهشان هم همان طور. اگر عرضه بشود يك همچه حكومت عدلى كه بين آن كسى كه شخص اول مملكت است، و آن شخصى كه در آخر مملكت هست، اينها فرق نيست، بلكه رئيس مملكت زندگىاش بدتر از آنهاست. حضرت مىفرمايد كه شايد در اطراف مملكت يك كسى باشد كه گرسنه باشد. ايشان با خودش آن گرسنگى را مىداد. در شب آخرى كه فردايش ايشان به شهادت رسيدند، يعنى ضربت خوردند- نقل مىكنند كه- مهمان حضرت امّ كلثوم [٢] بودند. آنجا برايشان شير آوردند و نمك و يك [نان] فرمود
[١] مالك اشتر: يكى از سرداران رشيد و جنگجوى امير المؤمنين على (ع) بود كه به امر آن حضرت به حكومت مصر منصوب شد
[٢] يكى از دختران حضرت على (ع).