صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٢٣ - وحشت جهانخواران از اسلام
بايد كارى بكنيم كه خودمان و همه قشرهاى ملت و همه جوانان ما باورشان بيايد كه ما هم آدميم. تبليغات همچو كرده است كه ما را از آدم بودن بيرون كرده است. باورمان آمده است كه آنها هر چه هست، هستند. اگر بخواهيم اين مملكت ما يك مملكت مستقلى باشد، محتاج به غير نباشد، بايد آن كشاورزش و آن كارگرش و آن كارمندش و همه قشرها بناى بر اين بگذارند كه ما خودمان يك موجودى هستيم. يك آدمى هستيم.
مملكتمان هم يك مملكتى است. همه چيز هم دارد. يك مملكت غنىاى است. و همچو كردند كه ما بايد در آنجايى كه چاههاى نفتمان هست گرسنگى بخوريم! آنجايى كه آبها دارد هرز مىرود، و زمينهاى سرشار هست كه همه چيز از آن مىشود ايجاد بشود، زمينها افتاده باشد، آبها هم هرز برود. اين يك كارهاى استعمارى بوده. يعنى مىخواستند در محيط نفت مردم گدا باشند تا كارگر ارزان باشد. تا بتوانند استعمارش كنند همه جا را. هر جا را با يك نقشهاى عقب نگه داشتند تا استفاده كنند.
ما تا نفهميم اين مسائل را، توجه نكنيم به اين مسائل و خودمان را نيابيم، اين گمشده را پيدا نكنيم، اين مغزى كه گم شده است و به جاى او يك مغز ديگرى نشسته عوضش نكنيم نمىتوانيم مستقل بشويم. استقلال مغزى شرط اول استقلال است. استقلال فكرى شرط اول استقلال است كه ما فكرهامان را عوض كنيم. از اين انگل بودن خودمان را درآوريم. بايد ما اگر بخواهيم، اگر همه ملت ما ادراك اين معنا را كرده باشند كه همه چيز ما را اينها بردهاند و ما اينها را بيرون كردهايم، بايد خودمان خودمان را نگه داريم. اگر اين نشود، بعدها باز همان مسائل كم كم با تدريج- حوصله آنها زياد است- همين مسائل سابق تحميل ما مىشود. اگر ما بيدار نشويم، و با دو چشم، يك- دو چشم ديگر هم قرض نكنيم و نگاه نكنيم به اطراف خودمان و به مملكت و احتياجات خودمان، كم كم بتدريج آنها باز به ما تحميل مىكنند. همه چيز را به ما تحميل مىكنند. با دست خودمان به ما تحميل مىكنند.
وحشت جهانخواران از اسلام
الآن كه مىبينيد اين آشوبها را در اطراف مملكت راه انداختهاند همهاش براى اين