بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٤٩ - ١٧/ ١١ مردانى بهشتى
گرداند! مرا نزديك خودت بنشان؛ زيرا- به خدا سوگند- من شما و دوستدار شما را دوست دارم. به خدا سوگند كه علاقه من به شما و دوستدارانتان، براى چشمداشتى دنيوى نيست. به خدا سوگند كه من، دشمن شما را دشمن مىدارم و از او بيزارم، و به خدا سوگند كه اين نفرت و بيزارى من از او، به خاطر اين نيست كه ميان من و او، خونخواهى (پدركشتگى) است. به خدا سوگند كه من، حلال شما را حلال و حرام شما را حرام مىشمارم و منتظرِ كارِ [حكومت] شما هستم. پس آيا برايم اميدوار [به رستگارى و بهشت] هستيد- فدايتان شوم-؟
امام باقر عليه السلام فرمود: «نزديك بيا. نزديك بيا»، تا اين كه او را در كنار خود نشانيد و سپس فرمود: «اى پير! مردى نزد پدرم على بن الحسين عليه السلام آمد و مانند همين سؤالى كه تو از من كردى، از ايشان پرسيد. پدرم به او فرمود: اگر [با چنين حالتى] بميرى، بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و بر على و حسن و حسين و على بن الحسين وارد خواهى شد و دلت شاد و جانت آرام و ديدهات روشن مىگردد، و آن گاه كه جانت به اين جا رسد» و با دستش به گلويش اشاره كرد [و افزود:] «فرشتگان نويسنده [ى اعمال] با شادى و گُل به استقبالت مىآيند و اگر زنده بمانى، آن مىبينى كه خداوند، بِدان، ديدهات را روشن مىگرداند و با ما در بلندترين جايگاه خواهى بود».
پيرمرد گفت: چه فرمودى، اى ابو جعفر؟
امام عليه السلام سخنش را تكرار كرد.
پيرمرد گفت: اللَّه اكبر، اى ابو جعفر! اگر بميرم، بر پيامبر خدا و بر على و حسن و حسين و على بن الحسين وارد مىشوم و ديدهام روشن و دلم شاد مىگردد و جانم آرام مىگيرد و آن گاه كه جانم به اين جا (گلويم) رسد، فرشتگان نويسنده [ى اعمال] با شادى و گُل به استقبالم مىآيند و اگر زنده ماندم، آن مىبينم كه خداوند، بِدان، ديدهام را روشن مىگرداند و با شما در بلندترين جايگاه خواهم بود؟!
آن گاه، پيرمرد گريهاش گرفت و هاى هاى گريست، چندان كه به زمين چسبيد. حاضران در اتاق نيز از حالت پيرمرد به گريه افتادند و شيون كردند. امام باقر عليه السلام با انگشتش اشك از چشمان او مىگرفت و به زمين مىريخت. پيرمرد، سپس سرش را بلند كرد و به امام باقر عليه السلام گفت: اى پسر پيامبر خدا! فدايت شوم! دستت را به من بده.
امام عليه السلام دستش را به او داد و پيرمرد، آن را بوسيد و بر ديده و گونهاش نهاد و