بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٤٧ - ١٧/ ١١ مردانى بهشتى
داشت، قدرى گندم خريد. سپس آن را آرد كرد و در ناوهاى (ظرفى) كه از تنه درخت خرما ساخته بود، خمير كرد و آتشى برافروخت و خمير را روى آن گذاشت. آن گاه با آن دو، به سخن گفتن نشست.
نانش كه آماده شد، آن را در همان تغار نهاد و نمك بر آن پاشيد و ابريق آبى در كنارش نهاد و دوزانو نشست و لقمهاى برداشت. چون آن را به طرف دهانش برد، گفت: «به نام خدا» و چون آن را بلعيد، گفت: «ستايش، خداى را» و با هر لقمهاى كه بر مىداشت، همين كار را مىكرد.
سپس آب را برداشت و از آن نوشيد و نام خدا را برد و چون ابريق را گذاشت، گفت:
«ستايش، خدا را. پروردگارا! كيست كه به او نعمتى چون من داده باشى و به او چنين لطفى كرده باشى؟ چشم و گوش و بدنم را سالم داشتى و نيرويم بخشيدى، تا آن كه به نزديكى درختى رفتم كه خود، آن را نكاشته بودم و در نگهدارىاش نكوشيده بودم و تو آن را روزىِ من قرار دادى و مشترىِ آن را برايم فرستادى. پس با پول آن، گندمى خريدم كه خودم نكاشته بودم، و آتشى را برايم مهار ساختى و من از آن گندم، نانى پختم و اشتهاى خوردنش را در من نهادى تا با خوردنش بر طاعت تو توانا شوم. پس ستايش، تو را» و سپس گريست.
داوود به سليمان گفت: پسرم! برخيز تا برويم، كه من هرگز بندهاى سپاسگزارتر از اين نديدهام.
درود خدا بر او و بر آن دو باد!
١١٠٠ الكافى- به نقل از حكم بن عتيبه-: در خدمت امام باقر عليه السلام بوديم و اتاق، پر از جمعيت بود كه ناگاه مردى عصازنان[١] آمد و بر درِ اتاق ايستاد و گفت: سلام و رحمت و بركات خدا بر تو، اى پسر پيامبر خدا! و سپس خاموش ماند.
امام باقر عليه السلام فرمود: «و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد!».
پيرمرد، آن گاه رو به حاضران در اتاق كرد و گفت: سلام بر شما! و خاموش ماند، تا آن كه اهل خانه همگى جواب سلام او را دادند.
پيرمرد، سپس رو به امام باقر عليه السلام كرد و گفت: اى پسر پيامبر خدا! خدا مرا فدايت
[١]. واژه« عَنزة» در متن عربى، عصايى به اندازه نصف نيزه يا اندكى بزرگتر است و سرى نيزهاى همانندخنجر دارد.