بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٤٥ - ١٧/ ١١ مردانى بهشتى
آن ديگرى از دنيا رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله در جمع يارانش فرمود: «آيا مىدانيد كه خداوند، فلانى را به بهشت برد؟». اصحاب، تعجّب كردند؛ زيرا آن مرد تقريباً در جمع صحابه، ديده نمىشد. پس، يكى از آنان به نزد كسان او رفت و از همسرش در باره عمل او پرسيد.
همسرش گفت: او اعمال زيادى انجام نمىداد، مگر همان اندازه كه خود، شاهد بوديد، منتها يك خصلت در او وجود داشت. [حاضران] گفتند: چه خصلتى؟
گفت: در هر وقت شب يا روز و در هر حال كه بانگ مؤذّن را مىشنيد، مانند او مىگفت:
أشهد أن لا إله إلّااللَّه. بدان اقرار دارم و آن كه را به آن اقرار نكند، كافر مىشمارم. و چون مؤذّن مىگفت: «أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه»، او نيز مىگفت: أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه. بِدان اقرار دارم و آن را كه به آن اقرار نكند، كافر مىشمارم.
مرد [به همسر وى] گفت: او به بهشت رفت. سپس آمد و نزديك پيامبر صلى الله عليه و آله- كه در ميان يارانش نشسته بود- رسيد، به طورى كه پيامبر صلى الله عليه و آله صدايش را بشنود. آن گاه با صداى بلند به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: نزد خانواده فلانى رفتم و از آنها در باره عمل او پرسيدم. به من چنين و چنان گفتند.
سپس مرد گفت: شهادت مىدهم كه تو پيامبر خدايى.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «و من خود نيز شهادت مىدهم كه پيامبر خدا هستم».
١٠٩٩ امام صادق عليه السلام: داوودِ پيامبر عليه السلام گفت: پروردگارا! مرا از همنشينم در بهشت و همتايم در جايگاههاى بهشتىام آگاه فرما.
خداى بزرگ و والا، به او وحى فرمود كه: او متّى پدر يونس است.
پس داوود از خداوند، اجازه خواست كه به ديدن او برود و خدا به او اجازه داد. داوود همراه پسرش سليمان رفت تا به محلّ متّى رسيدند. خانهاى ديدند كه از برگ درخت خرما ساخته شده بود. به آن دو گفته شد كه متّى در بازار است. در بازار، سراغش را گرفتند. گفتند:
او را در بازار هيزمفروشان بجوييد.
در آن جا سراغش را گرفتند. گروهى از مردم به آن دو گفتند: اينك منتظريم تا بيايد.
داوود و سليمان نيز به انتظار او نشستند.
ناگاه متّى- كه بارى هيزم بر دوش داشت-، آمد. مردم برايش برخاستند و او بار هيزم را زمين نهاد و خداى را شكر كرد و گفت: «كيست كه بار حلالى را به بهايى حلال بخرد؟». يكى چانه زد و ديگرى قيمتى بالاتر گفت تا سرانجام، بار هيزمش را به يكى از مشتريان فروخت.
داوود و سليمان بر او سلام گفتند. متّى گفت: «به منزل برويم» و با پولى كه