بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٤١ - ١٧/ ١١ مردانى بهشتى
گفت: حالا مىگويم. آن گاه گفت: اگر همه دنيا مال من باشد و از من گرفته شود، برايش اندوهگين نمىشوم و نيز اگر همه دنيا به من داده شود، شادمان نمىشوم، و شب كه مىخوابم، كينه هيچ كس در دلم نيست.
عبد اللَّه گفت: امّا من، به خدا سوگند كه شب را عبادت مىكنم و روز را روزه مىگيرم؛ ولى اگر يك گوسفند به من داده شود، خوشحال مىگرديم و اگر از دستم برود، اندوهگين مىشوم. به خدا سوگند كه خداوند، تو را بر ما برترىِ نمايانى داده است!
١٠٩٦ مسند ابن حنبل- به نقل از انَس-: با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نشسته بوديم كه فرمود: «اينك، مردى از اهل بهشت بر شما نمايان مىشود». پس، مردى از انصار نمايان شد، در حالى كه آب وضو از ريشش مىچكيد و كفشهايش در دست چپش آويزان بود.
فرداى آن روز نيز پيامبر صلى الله عليه و آله همين را فرمود و دوباره، همان مرد با همان وضع، وارد شد. روز سوم باز پيامبر صلى الله عليه و آله همين را فرمود و ديگر بار، همان مرد با همان حالت وارد شد.
چون پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست، عبد اللَّه بن عمرو بن عاص، به دنبال آن مرد رفت و گفت: من با پدرم دعوا كردهام و سوگند خوردهام كه سه روز، نزد او نروم. اگر ممكن است، مرا نزد خود، پناه ده تا اين سه روز بگذرد.
مرد گفت: باشد ....
عبد اللَّه مىگفت كه آن سه شب را نزد او به سر برده؛ امّا نديده كه در اين مدّت، شبى براى عبادت برخيزد؛ بلكه تنها كارى كه از او ديده، اين بوده كه وقتى بيدار مىشد و در بسترش مىغلتيد، خداى عز و جل را ياد مىكرد و تكبير مىگفت، تا آن كه براى نماز صبح بر مىخاست. عبد اللَّه گفت: البته از زبان او، جز سخن خير نشنيدم.
[عبد اللَّه گفت:] چون سه شب گذشت و تقريباً عمل در خور توجّهى از او نديدم، گفتم: اى بنده خدا! ميان من و پدرم، نه هيچ گونه دعوا و ناراحتىاى بود