عوامل پيروزى و شكست - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩١
«اللَّهُ اكْبَرُ- اللَّهُ اكْبَرُ- اشْهَدُ انّ ...» همه روبه او نشسته و منتظر بوديم ببينيم دست تقدير با جوانمردى كه توكل بر خدا را سرلوحه حركات خويش قرار داده است چه خواهد كرد. او مشغول نماز بود و ما از داخل شيار به او چشم دوخته بوديم. خمپارهها مرتب اطرافش را شخم مىزد. ناگهان پيشبينى ما تحقق يافت و خمپارهاى به فاصله بسيار كمى از او به زمين نشست. تركشها زوزهكشان از بالاى شيار گذاشتند. دود انفجار داخل شيار و بيرون آن را پوشاند. همه ما خشكمان زده بود. حتماً او شهيد شده است؟ حالا چه كسى را ياراى آن هست تا بدن تكهپارهاش را جمعآورى كند؟ ناله برادران از داخل شيار بلند شد. برادرى گفت:
بگذاريد دودها تمام شود، تا ببينيم چه شده! دود كه كمتر شد همان برادر به صورت سينهخيز از داخل شيار بيرون رفت. فرمانده سرش به سجده بود و تكان نمىخورد.
نمىدانستيم تركش به سرش خورده يا به قلبش؟ سرش داخل چاله بود و هيچ قابل تشخيص نبود. ناگهان در ميان بهت و حيرت، سرش را بلند كرد و مشغول جمعكردن جانماز شد! هيچ كس نتوانست چيزى بگويد. با خونسردى تمام گفت:
«چيز مهمى نبود، در سجده بودم كه احساس كردم خمپاره در كنارم به زمين خورد.
تركشهايش هم از بالاى سرم گذشت.» وقتى داخل شيار آمد از او پرسيدم: اگر در سجده نبودى چه مىشد؟ با تبسم و اعتماد به نفس كامل گفت: «فرقى نمىكرد كه تركشها مرا به سجده مىبردند.» وقتى پاتك دشمن خنثى شد، همان برادر را ديدم كه يك زخمى عراقى را به دوش كشيده و از قلهها بالا مىآورد. وقتى به ما رسيد در حالى كه نفس نفس مىزد، گفت: نامردها، رفيق زخمىشان را گذاشتند و فرار كردند. پرسيدم: از كجا فهميدى كه زخمى است؟ با خنده گفت: خودم او را زخمى كردم، مىخواست فرار كند اما من مجالش ندادم. گفتم اگر بتوانم اسيرش كنم، شايد بتوانم بيشتر به او خدمت كنم. «١»