فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ٢٥٢ - مبحث اول طرح مسأله و كليات
عقيدتى در ميان بشر بوده است.
در مطالعه تاريخ و بررسى اجتماعات بشرى اعم از جامعههاى ابتدائى و پيشرفته، بىپايه و استوار، الحادى و مذهبى، واپسگرا و پيشرو، دو دسته متمايز ديده مىشود، فرمانروايان و مدعيان رهبرى در يك سو و انبوه مردم فرمانبردار و مطيع و تحت رهبرى در سوى ديگر. رابطه اين دو دسته گاه به شكل ساده و گاه به شكل پيچيده است. ولى زندگى اجتماعى بشر هرگز جداى از اين رابطه نبوده است.
آيا اين مسأله همزاد با انسان و يا حد اقل همزاد با زندگى اجتماعى اوست؟ يا امرى عرضى و مشكلى پديد آمده از خاستگاههاى جديد انسان كه از پيچيده شدن زندگى اجتماعى ناشى شده است؟
برخى از جامعهشناسان مانند دوركيم مىگويند:
«در آغاز بشريت اين تمايز و دودستگى وجود نداشته است و قدرت در دست گروه و همه بوده، و همه افراد از قواعد عمومى كه گوئى تمامى افراد در وضع آن شركت داشتهاند اطاعت مىكردهاند، همه فرمانبردار بودهاند بدون آنكه فرمانروائى داشته باشند».
اين نظريه در مورد انسانهاى اوليه فاقد دليل قابل قبول است، زيرا بخشى از اين ادوار تاريخ براى بشر ناشناخته و همچنان تاريك مانده است، و بخش شناختهشده آن نيز - تا آنجا كه بر احوال آنها واقف شدهايم - همواره با نشانههائى از قدرتهاى حاكم همراه بوده، و ما در بررسى بسيارى از اجتماعاتى كه موسوم به جوامع اوليه بوده است به قدرتها و افراد مقتدرى برخورد كردهايم كه با نامهاى مختلف بر ديگران حكم مىرانده و به نوعى رهبران ديگران را بر عهده گرفتهاند.
موريس دوورژه مىگويد:
«اگر دموكراسى را حكومت مردم بر مردم تعريف كنيم معنى آن چنين نيست كه امتياز حاكم و محكوم را انكار نمائيم، و مفهوم دموكراسى هرگز چنين نخواهد بود كه همه مردم فرمانروا و در عين حال فرمانبردار هستند. اگر كسانى دموكراسى را اينگونه تفسير مىكنند جز خيالاتى واهى و بازى با كلمات چيز ديگرى نيست».
امور عمومى و چرخهاى جامعه و كارهاى جمعى بطور دائم و مستمر به وسيله