عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠٧ - دعاى نيمه شب زندانى
دارند و در دو طرف جاده صف كشيدهاند، پرسيد: اينان براى چه با در دست داشتن تورات و انجيل صف بستهاند؟ گفتند: اين دو گروه هم در اين شهر زندگى مىكنند و داراى شغل كشاورزى و باغدارى هستند و دچار زيان خشكسالى شدهاند.
آن مؤمن پاك دل و عالم خاضع و خاشع با ديدن اين منظره اشكش بر چهره نورانىاش جارى شد، عمامه از سر برداشت و روى تخت در حالى كه به مصلا نرسيده بود و نمازى اقامه نكرده بود توجهى به حضرت محبوب نمود، عرض كرد:
مولاى من! محاسنم را درب خانه تو سپيد كردهام، آبروى مرا نزد اين يهوديان و مسيحيان مبر.
هنوز كلامش تمام نشده بود كه آسمان شهر و حومه را ابر گرفت و باران رحمت الهى به سبب همان چند كلمه به مردم رسيد و آنان را از بلاى قحطى و خشكسالى نجات داد!!
دعاى نيمه شب زندانى
در روزگار حكومت عبدالله بن طاهر برخى از جادهها كه محل رفت و آمد مردم و كاروانها بود ناامن شد. امير عبدالله عده معينى را به پاسدارى از جادهها گماشت. در يكى از جادهها ده دزد را گرفتند و به جانب مركز حكومت گسيل دادند، ولى يكى از آنان نيمه شب فرار كرد. فرمانده پاسداران به نظرش آمد كه شايد عبدالله بن طاهر بگويد از او رشوه گرفتى و وى را فرارى دادى، پس خود بايد به جاى او جريمه شود. حلاج بىگناهى را كه براى گذران معيشت از شهرى به شهرى به مزدورى مىرفت، از وسط جاده گرفتند و او را دست بسته در جمع دزدان قرار دادند تا عدد نفرات تكميل شود. ده نفر را نزد عبدالله بن طاهر