عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٣٠ - توبه مرد جزيره نشين
موسى! در جان من آتش افروختى، از اين آتش جان و دلم را سوختى، اين چه پيامى بود كه من به محبوب عالم دادم، رويم سياه، واى بر من، اى موسى! ايمان به من عرضه كن، موسى حقيقت را به من ياد بده، خدايا چه داستان عجيبى بود، جانم را بگير تا از فشار وجدان راحت شوم!
موسى سخنى از ايمان و عشق، و كلامى از ارتباط و رابطه با خدا تعليم او كرد، و او هم با اقرار به توحيد و توبه از گذشته، جان را تسليم محبوب نمود!
توبه مرد جزيره نشين
از حضرت سجاد ٧ روايت شده: مردى خاندان خود را به كشتى سوار كرد و به دريا اندر شد، كشتى آنها شكست و از سرنشينان كشتى جز همسر آن مرد نجات نيافت. او بر تخته پارهاى از كشتى برنشست و موجش به يكى از جزيرهها برد، در آن جزيره مردى راهزن بود كه همه كارهاى ناشايسته را كرده و تمام غدقنهاى خدا را شكسته بود، چيزى ندانست جز اين كه آن زن بالا سرش آمد و ايستاد، سر به سوى او برداشت و گفت: آدمى زاده هستى يا پرى؟ گفت:
آدمى زادهام، با او سخنى نگفت و به او درآويخت همانند شوهرى كه با زن درآويزد، چون آهنگ او كرد آن زن به خود لرزيد، آن راهزن گفت: چرا بر خود مىلرزى؟ در پاسخ گفت: از اين مىترسم و با دست خود اشاره به عالم بالا كرد، آن مرد گفت: چنين كارى كردهاى؟ گفت: نه به عزت او سوگند. مرد راهزن گفت: تو چنين از خدا مىترسى با اين كه از اين هيچ نكردى، و من اكنون تو را به زور بر آن داشتم، به خدا كه من سزاوارترم، آرى، من به اين ترس و هراس از تو شايستهترم، كارى نكرده برخاست و نزد خاندان خود رفت و همتى جز توبه و بازگشت نداشت.
در اين ميان كه مىرفت راهبى رهگذر با او برخورد و به همراه هم مىرفتند