عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٣١٤ - هارون و بهلول
بپرهيزم؛ و مرا سفارش كرد به بينوايان و تهيدستان عشق ورزم و به آنان نزديك باشم؛ و مرا سفارش كرد كه حق را گويم گرچه تلخ باشد؛ و مرا سفارش كرد كه صله رحم كنم گرچه رحم من به من پشت كرده باشد؛ و مرا سفارش كرد كه در راه خدا و براى دين از ملامت ملامت كننده نترسم و مرا سفارش كرد كه زياد «لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم» گويم؛ زيرا اين ذكر از گنجهاى بهشت است.
وصيتى جالب و زيبا
شخصى خواست به سفر رود، به حاتم اصم گفت: مرا وصيتى كن، گفت:
اگر يار خواهى خدا تو را بس است.
اگر همراه خواهى كرام كاتبين تو را بس است.
اگر عبرت خواهى دنيا تو را بس است.
اگر مونس خواهى قرآن تو را بس است.
اگر كار خواهى عبادت تو را بس است.
اگر واعظ خواهى مرگ تو را بس است.
و اگر اينها كه گفتم تو را بس است پس دوزخ تو را بس است!
[حرف هاء]
هارون و بهلول
هارون از سفر حج بازگشت و چند روزى در كوفه اقامت كرد. روزى از راهى عبور مىكرد، بهلول كه بر سر راهش قرار داشت سه بار به نام، او را صدا زد:
هارون، هارون، هارون، با تعجب گفت: كيست كه مرا با نام صدا مىزند؟ گفتند:
بهلول مجنون. پرده محمل را كنار زد و به بهلول گفت: مرا مىشناسى؟ گفت:
آرى. گفت: من كيستم؟ گفت: كسى هستى كه اگر احدى در مشرق ستم كند و تو در مغرب باشى به خاطر اين كه حاكم كشورى در قيامت از تو بازخواست خواهد