عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٩٢ - داستانى شگفت از صدقه
|
از پى درمان درد جهل ابناى بشر |
نينواى خويش را دار الشفا خواهيم كرد |
|
|
از پى آزادى نوع بشر تا روز حشر |
پرچم آزاد مردى را بپا خواهيم كرد |
|
|
ظلم را معدوم مىسازيم و پس مظلوم را |
با شهامت از كف ظالم رها خواهيم كرد |
|
|
كاخ استبداد را با خاك يكسان مىكنيم |
پس بناى عدل را از نو بنا خواهيم كرد |
|
|
انقلاب مذهبى تا در جهان آيد پديد |
از نداى حق جهان را پر صدا خواهيم كرد |
|
داستانى شگفت از صدقه
مردى بنام عابد، از نيكان قوم موسى، سى سال از حضرت حق درخواست فرزند داشت ولى دعايش به اجابت نرسيد. به صومعه يكى از انبياى بنى اسرائيل رفت و گفت: اى پيامبر خدا! براى من دعا كن تا خدا فرزندى به من عطا كند، من سى سال است از خدا درخواست فرزند دارم ولى دعايم به اجابت نمىرسد.
آن پيامبر دعا كرد و گفت: اى عابد! دعايم براى تو به اجابت رسيد، به زودى فرزندى به تو عطا مىشود، ولى قضاى الهى بر اين قرار گرفته كه شب عروسى آن فرزند شب مرگ اوست!!
عابد به خانه آمد و داستان را براى همسرش گفت؛ همسرش در جواب عابد گفت: ما به سبب دعاى پيامبر از خدا فرزند خواستيم تا در كنار او در دنيا راحت بينيم، چون به حد بلوغ رسد به جاى آن راحت، ما را محنت رسد، در هر صورت بايد به قضاى حق راضى بود. شوهر گفت: ما هر دو پير و ناتوان شدهايم