عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٩ - با سلاح دعا ستمكار را مغلوب كرد
بصرى مىباشم، گفت: تو را شناختم، آيا تو هم علاقه دارى مرا بشناسى؟ گفتم:
آرى، بگو كيستى؟
گفت: من قاسم پسر هارون الرشيد هستم!
تا خود را معرفى كرد از جا برخاستم و بر خود لرزيدم، رنگ از صورتم پريد، گفتم: اگر هارون بفهمد فرزندش در خانه من عملگى كرده مرا به سياست سختى دچار مىكند و دستور تخريب خانهام را مىدهد. قاسم فهميد دچار وحشت شديد شدهام، گفت: نترس و وحشت نكن، من تا به حال خود را به كسى معرفى نكردهام، اكنون هم اگر آثار مردن در خود نمىديدم حاضر به معرفى خود نبودم، مرا از تو خواهشى است، هرگاه دنيا را وداع كردم، اين بيل و زنبيل مرا به كسى كه برايم قبر آماده مىكند بده و اين قرآن هم كه مونس من بوده به اهلش واگذار، انگشترى هم به من داد و گفت: اگر گذرت به بغداد افتاد پدرم روزهاى دوشنبه بار عام مىدهد، آن روز به حضور او مىروى و اين انگشتر را پيش رويش مىگذارى و مىگويى: فرزندت قاسم از دنيا رفت و گفت: چون جرأت تو در جمع كردن مال دنيا زياد است اين انگشتر را روى اموالت بگذار و جوابش را هم در قيامت خود بده كه مرا طاقت حساب نيست، اين را گفت و حركت كرد كه برخيزد نتوانست، دو مرتبه خواست برخيزد قدرت نداشت، گفت: عبد الله، زير بغلم را بگير و مرا از جاى بلند كن كه آقايم اميرالمؤمنين ٧ آمده، او را از جاى بلند كردم به ناگاه روح پاكش از بدن مفارقت كرد، گويا چراغى بود كه برقى زد و خاموش شد!
با سلاح دعا ستمكار را مغلوب كرد
چند سالى در ايام ماه شعبان براى تبليغ به شهر همدان مىرفتم. در آنجا با تعدادى از علماى بزرگ و اولياى خدا به لطف خدا محشور و مأنوس شدم و از