عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٨ - بازگشت فرزند هارون الرشيد به حق
برابر همه سكوت كرد.
حكومت مصر را به نام او نوشتند، اهل مجلس به او تبريك و تهنيت گفتند.
چون شب رسيد از بغداد به جانب بصره فرار كرد، به وقت صبح هر چند تفحص كردند او را نيافتند.
مردى از اهالى بصره به نام عبد الله بصرى مىگويد: من در بصره خانهاى داشتم كه ديوارش خراب شده بود، روزى آمدم كارگرى بگيرم تا ديوار را بسازد، كنار مسجدى جوانى را ديدم مشغول خواندن قرآن است و بيل و زنبيلى هم در پيش رويش گذاشته است، گفتم: كار مىكنى؟ گفت: آرى، خداوند ما را براى كار و كوشش و زحمت و رنج براى تأمين معيشت از راه حلال آفريده.
گفتم: بيا به خانه من كار كن، گفت: اول اجرتم را معين كن سپس مرا براى كار ببر. گفتم: يك درهم مىدهم، گفت: بىمانع است، همراهم آمد تا غروب كار كرد، ديدم به اندازه دو نفر كار كرده، خواستم از يك درهم بيشتر بدهم قبول نكرد، گفت: بيشتر نمىخواهم، روز بعد دنبالش رفتم او را نيافتم، از حالش جويا شدم گفتند: جز روز شنبه كار نمىكند.
روز شنبه اول وقت نزديك همان مسجدى كه در ابتداى كار او را ديده بودم ملاقاتش كردم، او را به منزل بردم مشغول بنايى شد، گويى از غيب به او مدد مىرسيد. چون وقت نماز شد، دست و پايش را شست و مشغول نماز واجب شد، پس از نماز كار را ادامه داد تا غروب آفتاب رسيد، مزدش را دادم رفت، چون ديوار خانه تمام نشده بود صبر كردم تا شنبه ديگر به دنبالش بروم، شنبه رفتم او را نيافتم، از او جويا شدم گفتند، دو سه روزى است بيمار شده، از منزلش جويا شدم، محلى كهنه و خراب را به من آدرس دادند، به آن محل رفتم، ديدم در بستر افتاده به بالينش نشستم و سرش را به دامن گرفتم، ديده باز كرد و پرسيد: تو كيستى؟ گفتم: مردى هستم كه دو روز برايم كار كردى، عبد الله