عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٨٧ - داستانى بسيار عجيب از نافع بن هلال
دو لك لك چوبى كوتاه و مناسب آوردند و به لاك پشت گفتند تو وسط اين چوب را با دهانت محكم بگير و ما هم دو سر چوب را با پاى خود محكم مىگيريم و سپس به پرواز مىآييم و تو را به اين صورت بدون كندى و معطلى به قشلاق مىبريم.
دو لك لك، لاك پشت را با خود برداشتند و با پروازى تيز به سوى محل مورد نظر به حركت درآمدند. در راه از بالاى قريهاى در حال عبور بودند كه اهل قريه با ديدن اين منظره شگفتزده شدند و گفتند اين چه داستانى است؟ دو لك لك لاك پشتى را اسير خود كرده و با مقيد كردنش به چوبى خشك او را با خود به سفر مىبرند! لاك پشت از سخن اهل قريه دلگير شد، خواست پاسخ آنان را بدهد، مجبور به باز كردن دهان شد، باز كردن دهان همان و از اوج هوا به زمين افتادن همان و به هلاكت رسيدن همان!!
آرى، سزاى زبان درازان و قانون پردازان در برابر قرآن كه مىخواهد انسان را به اوج معنويت و رشد و كمال پرواز دهد و دنيا و آخرتى آباد براى او بسازد جز سرنگونى و نگونسارى و هلاكت چيزى نيست، به همين خاطر قرآن مجيد مىگويد: در برابر من فقط گوش باشيد، براى به هوش بودن و عمل كردن، و سكوت باشيد براى نجات يافتن، تا مورد رحمت خدا قرار گيريد و به سعادت دنيا و آخرت برسيد.
داستانى بسيار عجيب از نافع بن هلال
خبرى است از شيخ مفيد، آن فقيه بزرگ و متكلم برجسته و شخصيت كم نظير:
وقتى كه حضرت حسين ٧ در كربلا نزول اجلال كرد، در ميان يارانش نافع بن هلال بيشتر از همه به ملازمت حضرت اختصاص داشت، به ويژه در مواقعى