عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٩٦ - توبهاى اعجاب آور
توبهاى اعجاب آور
اين فقير در ايام ولادت امام عصر (عج) براى تبليغ به بندرعباس، مركز استان هرمزگان رفته بودم، شب جمعه آخر مجلس بناى قرائت دعاى كميل بود.
من دعاى كميل را از حفظ در تاريكى مطلق مىخوانم و از اين نظر شركت كنندگان حالى خاص دارند.
لحظاتى قبل از شروع كميل، جوانى در حدود بيست ساله كه او را تا آن زمان نديده بودم نامهاى به دستم داد.
پس از كميل به خانه برگشتم، آن نامه را خواندم، برايم بسيار شگفت آور بود، نوشته بود: اهل اين گونه مجالس نبودم، سال گذشته اوايل ظهر يكى از دوستانم به من تلفن زد كه ساعت چهار بعد از ظهر به دنبال تو مىآيم تا با هم به جايى برويم. در ساعت مقرر آمد، داخل ماشين به او گفتم: قصد كجا دارى؟
گفت: پدر و مادرم به مسافرتى چند روزه رفتهاند. خانه كاملا خالى است، مىخواهم لحظاتى با هم باشيم. وقتى به خانه او رفتم به من گفت: دو زن جوان را دعوت كردهام، هر دو در خانه هستند و آماده براى اينكه خود را در اختيار ما بگذارند، مرا به اطاقى فرستاد و خودش به اطاق ديگر رفت، وقتى آماده برنامه شدم به ذهنم آمد كه در پردههاى تبليغى مربوط به شما نوشته «شب جمعه دعاى كميل»، مىدانستم اين دعا از اميرالمؤمنين ٧ است ولى مجالس قرائت دعاى كميل را نديده بودم، در آن حالت شديد شيطانى، به شدت از اميرالمؤمنين شرمنده شدم، حيا و ترس تمام وجودم را گرفت، به شدت از خودم بدم آمد، از جا برخاستم، بدون اينكه با آن زن كمترين تماسى داشته باشم از آن خانه فرار كردم، حيران و سرگردان در خيابانهاى بندر پرسه مىزدم تا هنگام شب رسيد، به مسجد آمدم و در تاريكى جلسه پشت سر شما نشستم، از ابتدا تا انتهاى دعاى