عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٢٥ - سلمان و جوان خائف
|
بر درختى كآشيان مرغ توست |
شاخ مشكن مرغ را پران مكن |
|
|
جمع و شمع خويش را بر هم مزن |
دشمنان را كور كن شادان مكن |
|
|
گرچه دزدان خصم روز روشناند |
آنچه مىخواهد دل ايشان مكن |
|
|
كعبه اقبال اين حلقه ست و بس |
كعبه اميد را ويران مكن |
|
|
نيست در عالم ز هجران تلختر |
هرچه خواهى كن ولكن آن مكن[١] |
|
سلمان و جوان خائف
شيخ مفيد از ابن ابى عمير از حضرت صادق ٧ روايت مىكند: سلمان در كوفه گذرش به بازار آهنگرها افتاد. جوانى را ديد روى زمين افتاده و مردم گرد او حلقه زدهاند. به سلمان گفتند: اين بنده خدا غش كرده، چيزى در گوشش بخوان شايد به هوش آيد. سلمان بالاى سر جوان قرار گرفت، تا جوان به هوش آمد؛ گفت: اى سلمان! اگر درباره من چيزى گفتند صحيح نيست؛ من هنگامى كه گذرم به اين بازار افتاد و پتك زدن آهنگرها را ديدم از اين آيه ياد كردم:
«و لهم مقامع من حديد»[٢].
«براى بدكاران گرزهايى از آهن است».
از ترس عذاب و عقاب حق عقلم پريد. سلمان گفت: تو را اين ارزش هست
[١] - مولوى، ديوان شمس، شماره ٤٠٤.
[٢] - حج: ٢١.