عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٧٧ - داستان شگفتانگيز حاتم اصم
خانه آن فقيران نيازمند و محتاجان تهىدست فرستاد تا براى او آب بياورند.
آنان حلقه به در زدند، همسر حاتم پشت در آمد و گفت: كيستيد و چه كار داريد؟ گفتند: حاكم اينجا ايستاده و از شما شربتى آب مىخواهد. زن با حالت بهت به آسمان نگريست و گفت: پروردگارا! ما ديشب گرسنه به سر برديم و امروز حاكم منطقه به ما محتاج شده و از ما آب مىخواهد!!
سپس ظرفى را پر از آب كرد و نزد امير آورد و از اين كه ظرف ظرفى سفالين است عذرخواهى نمود.
امير از همراهان پرسيد: اينجا منزل كيست؟ گفتند: حاتم اصم كه يكى از زاهدان و عارفان وارسته است، شنيدهايم او به سفر رفته و خانوادهاش در كمال سختى به سر مىبرند. حاكم گفت: ما به اينان زحمت داديم و از آنان آب خواستيم، از مروت دور است كه امثال ما به اين مستمندان زحمت دهند و بارشان را بر دوش ايشان بگذارند. اين بگفت و كمربند زرين خود را باز كرد و به داخل منزل انداخت و به همراهانش گفت: هركس مرا دوست دارد كمربندش را به اين منزل اندازد. همه همراهان كمربندهاى زرين خود را باز كرده به درون منزل انداختند. هنگامى كه مىخواستند برگردند حاكم گفت: درود خدا بر شما باد، هماكنون وزير من قيمت كمربندها را مىآورد و آنها را مىبرد.
چيزى فاصله نشد كه وزير پول كمربندها را آورد و تحويل همسر حاتم داد و كمربندها را گرفت و برد!!
چون دخترك اين جريان را ديد، اشك از ديدگان ريخت. به او گفتند: بايد شادمان باشى نه گريان، زيرا خداى مهربان پرتوى از لطفش را به ما نشان داد و چنين گشايشى در زندگى ما ايجاد كرد. دخترك گفت: گريهام براى اين است كه ما ديشب گرسنه سر به بالين نهاديم و امروز مخلوقى به ما نظر انداخت و ما را بىنياز ساخت، پس هرگاه خداى مهربان به ما نظر اندازد آن نظر چه خواهد